دو شاخ
بابا من نمیدونم چرا چند وقت هر برنامه ای که ميخوايم بريم به قله نمی رسيم!
البته يه علتش اينه که اخيرا جاهای جديد ميريم،اونم تو اين فصل.امروز تصميم گرفتيم بريم قله دوشاخ(حدودا غرب شاهنشين) که ارتفاعی هم نداشت اما...
از حدود يه ساعت و نيمی که شروع کرديم ديگه به جايی رسيديم که برف کوبی شروع شد و هيچ موجود زنده ای ديده نميشد.رفتيم،مشکلی نبود،اما هوا بهم ريخت،مه آلودشد و برف گرفت.من اصلا خودم کوه نوردی تو مه رو خيلی دوست دارم و کلا با مه حال ميکنم اما ديديم به راه آشنايی نداريم و خلاصه يه جای رديف پيدا کرديم و نشستيم صبحانه خورديم و جشنی به مناسبت سال نو گرفتيم و برگشتيم.تا يادم نرفته بگم که جا مهدی خيلی خالی بود.اما عکسها:

نمای منطقه

علی و محسن

هوا بهم ريخت!

زير اين صخره پناه گرفتيم و صبحانه خورديم!

اين آقای آتش افروز داره آتش می افروزه!راستی اون قوری وسط کار ريخت و همه زحماتش رو به هدر داد!
مصطفی
يه دور خالی بازی کن...!
میخوام از دیروز بگم که خیلی خوشحال بودم. صبح زود بیدار شدم. برف تقریبا نشسته بود و هوای دوست داشتنی شده بود. دوربین عکاسی ام رو برداشتم و راه افتادم به طرف مدرسه. بهتره یه چیزی رو همین اول بگم : من یک روز در هفته توی یه دبیرستان به بچه های کلاس اول درس میدم. نپرسین چی درس میدم که اگه بگم خنده تون میگیره. بهتره بگم کمتر درس میدم و بیشتر چیز یاد میگیرم.
به هرحال. میدونستم که روز آخر مدرسه هستش و بچه ها تک و توک میان و کلاس ها هم دودر میشه. ناظم مدرسه ( آقای یاری ) هم کلی بهم سفارش کرده بود که حتما برم. بنده خدا میگفت : "ما کلی به بچه ها میگیم بیان مدرسه... اون وقت اگه معلم نخواد بیاد که این بچه ها دخل منو میارن."
خلاصه رسیدم مدرسه و همونطور که حدس میزدم نصف بیشتر بچه ها نیومده بودن. رفتم سر اولین کلاس. خنده دار بود. فقط 13 نفر سر کلاس بودن. معطل نکردیم. دو تا میز جلوی کلاس رو برگردوندیم و دو تا گروه 6 نفری شدیم و شروع کردیم "گل یا پوچ" بازی کردن....! جاتون خالی بود حسابی...کلی خندیدیم. یکی از بچه های اون گروه چنان مهارتی توی گردوندن گل داشت که همه مبهوت مونده بودیم که این چیکار میکنه. با یه وضعیت فجیعی از اون گروه باختیم...!
توی همین وضعیت از بچه ها عکس میگرفتم که یکی از بچه اومد تو کلاس و گفت : " آقا بچه های سال دوم توی سالن بالا فیلم گذاشتن و نشستن میبینن. میشه ما هم بریم؟ " دیگه از اونجایی که مدرسه تقریبا تبدیل شده بود به یه هتل ۴ ستاره، معلم وشاگرد سروصدا کنان رفتیم طبقه دوم و به بچه های سال دوم پیوستیم. تقریبا تنها کاری که نمیکردن فیلم دیدن بود. شدیدا پر انرژی بودن و من هم به خاطر اون جو خیلی شارژ شده بودم. خلاصه بچه ها رو بی خیال شدم و رفتم توی دفتر آقای یاری.
تقریبا ساعت 10 بود که آقای یاری گفت : "مدرسه تعطیله...!" یه سری با تمام سرعت خودشونو به کیف شون رسوندن و با تمام سرعت جیم شدن. یه سری هم رفتن تو حیاط و شروع کردن به برف بازی. انگار مدرسه بیشتر بهشون خوش میگذشت. به قول" صالح پارسا" یکی از بچه های دوم، مدرسهِ "سلام" تبدیل شده بود به "برج السلام". خلاصه آروم آروم بچه خداحافظی میکردن و میرفتن. به بچه ها گفتم بریم توی حیاط با همدیگه جمع بشیم وعکس بندازیم. همه رفتیم تو حیاط. جاتون خالی بود که ببینین بچه ها با چه اشتیاقی گوله برف رو روانه سر و صورت من بیچاره میکردن. خلاصه جمع شدن و یه عکس هم گرفتم. ایناهاش :

آقای یاری زحمت کشیدن و از ما یه عکس گرفتن :

امیدوارم هرجایی که هستن و به هر جایی که میرسن این روحیه فوق العاده شون رو حفظ کنن.
صباغی اينجا،صباغی اونجا،صباغی همه جا!
چند تا کاريکاتور بود که مدت زياديه که دستمه و تا حالا نشد که پابليش کنم.ازهنرمندانی! که اين کاريکاتور ها رو کشيدن معذرت ميخوام.اما در مورد کاريکاتورها:
آدم وقتی سر کلاس از درس سر درنمياره چی کار ميکنه؟اگه مثل من بی هنر باشه که می گيره چرت ميزنه يا ميره تو فکرو خيال اما اگه مثل اين دوستان هنر داشته باشه و البته قيافه استاد يه نمه تابلو باشه خوب چی بهتر از کشيدن کاريکاتورش
؟

شماره ۱

شماره ۲

شماره ۳
راستی به نظر شما کدومشون بهتر شده؟
مصطفی
دندان درد
امروز به همراه بچه های کلونی و حامد دوست مشترکمون رفتيم فيلم بوتيک رو ديديم اين چند خط رو من در موردش نوشتم:
بوتیک یک فیلم اجتماعی است با نگاهی انتقادی به خودمان،آنچه به نظر من این فیلم را از دیگر فیلم های چند سال اخیر متمایز کرده . این بار به جای انداختن تقصیر به گردن حکومت و تند روی های مذهبی و … تمام توان خود را بر نقد جامعه گذاشته است.
بوتیک داستان دختری است عادی که از جنوب شهر متنفر است و میخواهد مانند هم سن و سالانش به اسکی برود،کنار دریا برود و در زیر آفتاب گیر کافه گلاسه بخورد،سوار ماشین خود یشود،صدای ضبط را بلند کند و آهنگ "ایتس،ایتس" گوش کند اما چه کند که از خانواده مستمندی است و اینها برایش آرزوهایی است که بسیار دوستشان می دارد و البته در ذهنش "خارجی" ساخته است که تجلی گاهشان است و همه چیزش متفاوت است حتی کوه هایش.
بوتیک به نوعی عیان کردن فاصله طبقاتی در جامعه امروز است و داستان غرب پرستی ما،آنچنان که دیگر هویت خویش را گم کرده ایم.
بوتیک داستان دندانی است که در "قلب پایتخت" با این همه آدم "تحصیلکرده" خراب می شود و این خرابی مدتها می ماند و تا ریشه رخنه میکند و کسی نیست که به آن وقعی نهد چنان که چون "جهانگیر"آن را میابد و کمر به درمان آن می بندد به جایی رسیده است که برای ترمیمش تنها "عمل جراحی" کارساز است.عملی که در میانه آن پلیدی سر میرسد و ناگهان در حالی که دیگر چیزی به پایان عمل و رهایی دخترک از این درد سالیان نمانده،او را به همان نا کجا آباد بدبختی میبرد …. وچه درست دکتر فریاد زد که او حالا لسه اش بی حس است،چون مدتی بگذرد درد بیچاره اش میکند!
دخترک پولی بدست آورد و مدتی "بی حس" شد هر چند که آن کافی نبود،پس این بار از آن سو که دیگر روی رفتن به دکتر را نداشت،به سوی پلید دیگری رفت،و به چه گزاف قیمتی آن "داروی بی حسی" را گرفت.
بوتیک داستان تیرگی امروز ماست.
مصطفی
باز هم ميانکاله
گزارش سفر علی و مهدی به ميانکاله را با کليک اينجا بخوانيد.
مصطفی
بازگشت
روی زیرانداز دراز کشیده ای و با کلاهت سایه بانی ساخته ای،سکوت و آرامش سرتاسر وجودت را فرا گرفته است.نگاهی به ساعت می اندازی ده دقیقه بیشتر وقت نداری،تصمیم می گیری نگاهی به دماوند بیندازی، چرخی میزنی،روبه دماوند می شوی،آخر دماوند پشت سرت است،همانطور خوابیده دستانت را به زیر چانه تکیه می دهی و مجذوب تماشای دماوند می شوی.وقت تنگ است،باید حرکت کنی،وسائل را جمع می کنی کوله را می اندازی،دوری در قله می زنی،مبادا منظره ای باشد که اینجا جابگذاری و بعدها افسوس بخوری،سخت است اما باید دل بکنی!اگر کوه نوردی است خدا حافظی میکنی و حرکت به سمت پایین....
در راه بارها تا کمر در برف فرو میروی،خنده دار است،به کوه نوردانی که در راه می بینی خسته نباشیدی می گویی و میروی.کم کم ارتفاع کم می شود،این را از آدم هایی که می بینی می فهمی.می زنی زیر آواز،سوت میزنی،می خواهی سختی بر گشت را،فکر و خیال شهر را از خودت دو کنی.داری پایین می آیی،احساس می کنی که داری به بشر و بشریت نزدیک می شوی و از طبیعت دور.آری،کم کم بشریت دارد غالب می شود و تو مغلوب.انسان های عجیب با رفتارهای عجیب و غریب می بینی،پس باید به انها حق بدهی که به تو با تعجب نگاه کنند.آیا بپذیرم که اینها عاشقند؟
ادامه میدهی،آوازهایت به پایان رسیده اند.کم کم صدای ضبط ها به گوش می رسند.باید واقعیت را بپذیری که امروز هم تمام شد.آری تمام شد.اینجا میدان تجریش است!
مصطفی
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد

سالی گذشت از تشکیل آنچه کلونی 80 اش می خوانیم.انگار همین دیروز بود که گروه کوهنوردی دانشگاه اولین برنامه اش را گذاشته بود،بین 70-60 نفر آمده بودند و غوغایی بود؛لشگری بود برای خودش و مقصدمان اردوگاه کلکچال بود و برنامه، برنامه معارفه. پارسال برعکس امسال برف خوبی در کوه باریده بود و برای این گروه ناآشنا با این شرایط مشکلاتی پدید آورده بود،طوری که بعد از گذشت ساعتی گروه به لشگر شکست خورده ای تبدیل شد که جمع کردنش یاری حضرت فیل می خواستو چه عذابی که آنروز این سرپرست بخت برگشته گروه نکشید...
ما چهار نفر جزو افرادی بودیم که در جلوی گروه راه می رفتیم و در آن هرج و مرج نیمچه گروهی برای خودمان تشکیل داده بودیم،وجه اشترکمان شاید تنها هم ورودی بودنمان بود؛چه،یکسالی بود که همدیگر را می شناختیم ولی به سلامی و علیکی،فقط در جمع فقط من و مصطفی بودیم که مختصر رفاقتی با هم داشتیم و برنامه کوچکی قبلا با هم رفته بودیم.ولی الان ما با هم بودیم چون کس دیگری را جز خودمان نمیشناختیم.
آن برنامه گذشت،برنامه بعدی آبشار سنگان بود و باز ما با هم بودیم ولی سه نفر بودیم (محسن نبود).برنامه بعدی رفتیم جانپناه شروین و بعد شیرپلا ولی باز هم سه نفر بودیم (مهدی)نبود،در این دوبرنامه آخر تقریبا شاخص شده بودیم،گروهی بودیم در گروه،تکروی نمی کردیم ولی هیچگاه هم در گروه حل نشدیم و جدا بودیم برای خودمان،شاید به همین سبب بود که در همین برنامه آخری ما را کلونی80 خواندند.برنامه بعدی قله کلک چال بود و ما اینبار هر چهار نفرمان بودیم،دیگر رفاقتمان شکل گرفته بود و معمار طبیعت آن را تراش داده بود،دیگر شناختمان از یکدگر در حد سلامی و علیکی نبود؛چه،رشته محبتی بین دلهامان تنیده شده بود.
مطرب عشق عجب سازو نوایی دارد نفس هر نغمه که زد راه به جایی دارد
شرکت در آن برنامه ما را به درجه ای از شناخت از همدگر و خودباوری رساند که خودمان برای هفته دیگرش برنامه صعود توچال را گذاشتیم،حال که ما اینقدر خوب،به هم پیوسته بودیم،دیگر چه دلیلی داشت که بخواهیم همهمه و شلوغی و گرفتاری در گروه بودن را تحمل کنیم ؟چیزهایی که هیچکداممان بر نمی تابیدیم.گروهی که اغلبشان به جز گردانندگانش با کوه و طبیعت نامانوس بودند و به دلایلی که نیازی به گفتن نیست تن به به کوه پیمایی داده بودند....
باری،برنامه توچال اجرا شد و در برگشت ساعتی هم در تاریکی ره پیمودیم،به تجریش که رسیدیم برق شادی در چشمان بچه ها نمایان بود که از آزمونی بزرگ سرافراز بیرون آمده بودیم:
از صبا هر دم مشام جان خوش می شود آری،آری طیب انفاس هواداران خوش است
و این آغاز ما بود،از آن زمان سالی گذشته است و کلونی 80 به واقع به گروهی تحسین برانگیز تبدیل شده،شاید خیلی فنی کار نکرده ایم،قله های چندانی را صعود نکرده ایم،ولی در دوستیمان کم نیاورده ایم و در این مقوله تا جایی که شد کوشیدیم و می کوشیم،که به نظر من این از صعود هر قله ای مهمتر است و ما در گروهمان به این شناخت رسیده ایم و آن را بر پایه همین شناخت استوار کرده ایم و بر همین اساس ما آینده روشن و توام با افتخاری را برای گروهمان متصور هستیم.
امید که چنین باشد....
یا حق
علی(شاهین)
اين هم برای شما
خب...اومدم فقط اينو بگم که بالاخره تونستم يه دستی به اين وبلاگ بکشم. اميدوارم بتونم بهترش هم بکنم...
تا همين الان بيدار بودم....عجب شبی بود...سدها شکست و همگان در سکوت نظاره گر آنچه نمی ديدند بودند...
محسن
گزارش پوزه روباه
به نام خدا
ای دل چوزمانه ميکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت
از ساعت سه صبح بيدار بودم خوابم نميبرد!بالاخره ساعت ۵ شد و زنگ ساعت به صدا در اومد از تخت خواب بلند شدم و خودم جمع جور کردم و زدم بيرون!آخه امروز ميخواستيم بريم قلعه دختر(خارج از تهران) نزديک شهرستانک مسير هم از قبل تعيين کرده بوديم که از آهار بريم به سمت قلعه دختر با پرسوجو از يک پيرمرد مهربون آهاری
اطلاع از مسير راه افتاديم.يکی از محليها به ما هشدار داد و گفت: امسال ۲ نفر توی برفهای همين کوهها موندن و کسی پيداشون نکرده!!!با پرسوجو فهميديم که بايد وقتی در کنار رودخانه جايی که رودخانه عريض ميشه بايد از راه شکراب خارج ميشديم و راه رو روی يک يال به سمت قلعه دختر ادامه ميداديم!ولی شک داشتيم که نکنه بی جهت روی يال بريم وارتفاع زياد کنيم !معمولا تو برنامهايی که با ميسر آشنايی نداشته باشی و مسير هم خالی از کوهنورد باشه يه همچين مشکلاتی پيش مياد.به همين علت قرار شد در مسير اصلی يه مقدار جلو بريم که مطمئن بشيم.همينطور در حال صحبت راجع به مسير به دو آقاي ميانسال برخورديم و ازشو که سوال کرديم گفتن اصلا تو اين فصل نميشه قلعه دختر رفت.اينطوری که ميگفتن يک بار هم رفته بودن ولی وسط راه برگشته بودن پايين!!!!!!!!
ما همچنان مصمم بوديم که بريم.درحالی که اونا راه امامزاده رو به ما نشون دادن ما به جهت ديگری روی يک يال در جهت دور زدن کوه به راه خودمون ادامه داديم!گفتنيست که چون مسير پاکوب نبود مجبور بوديم که برف رو بکوبيم اينطوری راه خيلی سنگين ميشد ٬چون بعضی اوقات تا بالای زانو تو برف فرو ميرفتيم و بايد تو اون شرايط قدم بعدی رو برميداشتيم!مخصوصا برای جلودار گروه ٬مصطفی !
از دور يه قله معلوم بود که ما فکر ميکرديم که قلعه دختره !تا ارتفاع ۲۸۰۰ که اومديم بالا وگستره ديدمون بازتر شدفهميديم که خيلی از مسير جدا شديم .تصميم گرفتيم چيزی بخوريم وبه راهمون ادامه بديم.....
يک تپه ديگه رو هم بالا اومديمو حدود ۴۰۰-۵۰۰ متر ارتفاع زياد کرديم ديگه همه مطمئن بوديم که قله روبروی ما قلعه دختر نيست!!هوا خيلی عالی بود و جايی که وايستاده بوديم منظره قشنگی داشت ٬ جالب اينکه بوی اون برف يه تيکه از زمين کاملا خالی از برف بود.تصميم گرفتيم که از هوا و منظره وموقعيتی که دست داده استفاده کنيم وديگه سمت قله نريم!شروع کرديم به تدارک غذا و زيراندازو.......
بعد از خوردن غذای گرم ٬٬ حالا که نميريم بالا يه مقدار دراز بکشم و آرامش رو احساس کنم چند دقيقه ای گذشت که نمی دونم چی شد که من يه لحظه به خودم گفتم پاشو حداقل يه نگاه به اطراف بنداز ببين چه خبره!از جام بلند شدم تا به خودم اومدم باتومهای علی تودستام بود و ٬با فاصله از گروه ٬ ايستاده بودم و اطراف رو بررسی ميکردم!يک لحظه فکر کردم که تا بچه ها سرشون گرمه برم روی يال روبرويی وکلی براشون دلقک بازی در بيارم ٬که يه خاطره خوش هم از اين برنامه داشته باشيم!تازه زاويه دوربينش هم خيلی خوب بود٬کلی ميتونستم عکس بگيرم وجايی که نشسته بوديم حدود ۱۰۰ متر پايينتر از اونجا بود.پس ميشد از بند و بساط و بروبکس رديف عکس گرفت...
شروع کردم به حرکت دیگه تو حال خودم نبودم.به سرعت میرفتم البته چون بین اونجایی که واستاده بودم ویال مقصد یک دره مانند بود .مجبور بودم خودم رو بطرف چپ(جایی که ارتفاع بیشتر) بکشم! دیگه تو حال خودم نبودم .وقتی به وسط راه رسیدم تصمیم عوض شد باز هم به سمت چپ رفتم به سمت جایی که بهمن گیر بود !میشد مرگ رو توش احساس کرد.نمی تونم بگم چه احساسی داشتم مکان و زمان از دستم در رفته بود!!!
فقط می رفتم!به کجا معلوم نبود هیچ چیز را احساس نمیکردم.در حالی که تمام وجودم پر از حس بود!!!پای چپم به شدت ضرب دید ولی من متوجه نبودم!به طرفی که مرا به خودش جذب میکرد حرکت می کردم.فقط می دونستم باید برم!؟!باید میرفتم شاید بخاطر اینکه یک چیزی توی این برف گم کردم باید میرفتم شاید بخاطر اینکه تکلیف خودم رو با خودم مشخص کنم باید میرفتم شاید بخاطر اینکه فکر نمی کردم بلکه با دل و جان احساس میکردمباید میرفتم شاید بخاطر اینکه ...
همه چیز یادم می یاد و هیچ رو به خاطر نمی آورم!
یکدفعه صدای بچه ها بگوشم خرد "برگرد-برگرد" تصویر گنگی روی تپه ای که بساطمون پهن بود میدیدم که به سمتش واستادم چند لحظه طول کشید تا فهمیدم کجام و چه کار
می کنم ! باز صدا اومد "برگرد-مهدی برگرد"داد و فرياد کردم و با باتوم علامت دادم که نمی تونم برگردم ده دقیقۀ دیگه میرم جلو دیگه صدا نیومد!می دونستم اگه برنگردم بچه ها از دستم دلخور می شن يه خورده ديگه رفتم جلو بعد برگشتم و همه نگرانم
شده بودن!
آخرش که داشتیم برمی گشتیم باز هم باهم بودیم و من میدونم که ما میتونیم گروه خیلی خیلی خوبی باشیم!
مهدی
پوزه روباه
ديروز قرار بود بريم قلعه دختر اما به علت راهنمايی اشتباه بسيار دور شديم.ايشالا به زودی قله رو صعود ميکنيم و شرح کاملش رو مينويسم.فعلا عکسهای ديروز....

از آهار شروع کرديم...

اکثر راه برف کوبی داشتيم...

کم کم فهميديم چقدر اشتباه اومديم...(آقايون دارن تیپ منو مسخره ميکنن!)

اينجا اتراق کرديم و علی طی يک حکم حکومتی تمامی اصول پزشکی و حرفه ای را ملغا اعلام کرد...

به نظر ميرسيد که شکار يک عقاب بوده...

اين علی معلوم نيست نهار به ما چی ميده(محتويات:تخم مرغ،گوجه،پنير،کنسرو تن،کره و البته کنسرو ذرت)!!!

اين يکی واقعا بدن شرحه.
از آقا مهدی به خاطر عکسا تشکر ميکنم.
مصطفی
دوستی...
این چند روز من متاسفانه فکرم خیلی مشغول بود.چند تا مشکل با هم سرم خراب شد و خلاصه بدجوری حالم گرفته شده بود برا همین هم اینجا چیزی ننوشتم چون نمی تونستم بنویسم.به محسن گفتم update کن که واسه کامپیوتر اون هم مشکل پیش اومده بود.به هر حال من update کردم.اما...
این چند روز که مشکل داشتم واقعا بچه ها خیلی سعی کردن به من کمک کنن و من واقعا شرمنده همشون شدم.شاید اون روزای اولی که با هم آشنا شدیم فکر نمی کردیم که یه روز تا این حد صمیمی بشیم اما یکی از دستاورد های کوه همین دوستی بود که اتفاقا نه در مواقع شادی بلکه در مواقع سختی و تلخ کامی به کمک هم اومدیم.من اینجا واقعا از همشون تشکر میکنم اما دلم نمیاد که این رو هم نگم که مهدی واقعا تو روزی که واقعا وضعم خراب بود با هام صحبت کرد و منو زنده کرد.گذشته از این که این مشکلات حل بشود یا نه آنچه میماند همین دوستی است.

