اسباب کشی
بلاگ ما به اينجا منتقل شد!
اولين برنامه با دايی علی و قله کلون بستک
چند وقتی بود که هوس برنامه کلون بستک به سرمون زده بود، خب بعد از یه برنامه سنگین (هفته پیش کل خط الرئس توچال رو پیمودیم و در قله شب مانی داشتیم) فقط می خواستیم یه برنامه سبک و البته در ارتفاع داشته باشیم تا اگر دماوند طلبید آمادگیمون حفظ بشه.
اگر از حواشی نخوام صحبت کنم میرسم به ساعت شش صبح که همگی بچه های گروه دم خونه علی(دايی علی) بودند. دیگه فکر کنم لازم نیست از دوستی بین علی ما و این علی آقای طبیعتمرد بگم.
قرار شد که با لندرور(لندی) ایشون بریم.تصمیم داشتیم قله رو از مسیر گردنه دیزین صعود کنیم. تو راه از هر جا که رد می شدیم این دايی علی یه آماری می داد و بدجور وارد بود. از سمت گردنه قوچک حرکت کرده و به سمت جاده فشم و امامه رفتیمو سپس در جاده شمشک افتادیم. فقط باید بگم که تو راه به قول دايی علی اژدها های تو شکممون شروع کردن به خوندن و یه دور صبحانه رو با چند عدد نون بربری تازه تو راه زدیم کجا؟ زدیم به بدن…
نکته ای که باید اینجا در مورد مسیر بگم اینکه نرسیده به پیست دیزین و مسیر سی چال جاده خاکی در سمت راست است که انتهای آن جاده محل شروع حرکت است.
درست یادم نیست ساعت چند بود که به محل شروع حرکت رسیدیم. از لندی که پیاده شدیم نسیم خنکی که میوزید. دور نمای زیبای منطقه و تازگی صبح همه به شدت ما رو سر ذوق آورد. کوله ها رو انداختیم و حرکت رو شروع کردیم…

دایی علی در حال آماده کردن وسایل خودشه
یکی از نکات مثبت این قله این بود که از ابتدای مسیر قله پیدا بود. مسیر به جز دو قسمت که تیغه مانند بود مسیر عالی و کم شیب با مناظر فوق العاده بود. از اون مسیرهایی که می تونی بیشتر به دوردست نگاه کنی و زیاد نگران جلوی پات نباشی…
دايی علی از اون آدمای افتاده ای بود که زود تو جمع بُر می خورد و گرم می گرفت…،خیلی زود با هم صمیمی شدیم. خودش میگفت که عاشق اینجاست و می گفت 10-12 سال تو این مناطق بوده. تمام مناطق و کوه های اطراف رو برامون شرح داد.
فکر کنم یه ساعت یه ساعت و نیمی رفتیم که برای صبحانه وایسادیمو جای شما خالی دوباره یه دلی از عزا در آوردیم.
مسیر سنگی که بافت سنگ هاش جدن فوق العاده بودن
نمی دونم چه شکلی براتون از زیبایی این منطقه بگم، فقط میتونم بگم که اونقدر مجذوب این منطقه شده بودم که اصلا خستگی احساس نمیکردم. همین بود که یه دفعه دیدم چند قدمی قله هستیم، صبر کردیم تا همه بچه ها برسن و دست در دست هم وارد قله کلون بستک شدیم.
لحظه ورود به قله در حالی که همگی دستامون رو بهم داده بودیم
اينم چند لحظه بعد:
از راست:مصطفي،محسن،مهدي،علي،علی!
قله کمی شلوغ بود چند تیم بودن از جمله یه تیم که از طرف وزارت کشاورزی اومده بودن و از ما خواستن ازشون عکس بگیریم. منظره قله معرکه بود. در جنوب قله سی چال و خط الرئس توچال، در شمال علم کوه، در شرق خلنو، آزاد کوه والبته دماوند، و در غرب ارتفاعات ناز و کهار ما رو به آغوش کشیده بودند. یه جای پناه باد پیدا کردیم و استراحتی کردیم و غذایی خوردیم و خلاصه بر گشتیم...
این هم یه نمای زیبا از قله کلون بستک
فقط همین میمونه که تو راه بر گشت به ترافیک سنگینی برخوردیم که موجب شد این جوانان خام (کلونی 80) از تجربیات دايی علی استفاده کنند و البته دیگه از سختی رانندگی با لندرور تو ترافیک و گرما نباید بگم...
اما نکات مهمی که باید اینجا بگم:
1. این دايی علی از اون آدمای با حال روزگاره.
2. ایشون در مواردی همچون نا مرتبی، پایین بودن IQ ، کثیفی و سوختگی ادعا هایی داشت که کل نامبرده توسط اعضای کلونی 80 به سادگی خوابید. هر چند در موارد معدودی همچون مجلس گرم کردن و چرت و پرت گفتن اعضای کلونی 80 خوب ظاهر نشدند که آن را هم می توان به پای مصدوم بودن یار اصلی در موارد فوق الذکر یعنی مهدی نهاد.
3. این همنامی این علی(شاهین) و اون علی(طبیعتمرد) خودش یک بحران شده. من در اینجا اعلام میکنم که همه علی ها به جز اونایی که در این نوشته اومده این علی هستن نه اون علی.
4. در اینجا یکبار دیگر کمال امتنان و تشکر را از اون علی داریم.
مصطفی
چه حالی ميکنم با اين عکس

خب. این هم از امتحان ها. هرچی بود دیگه تموم شد. البته مصطفی و مهدی هنوز یکی دو تا از امتحان هاشون باقی مونده که اون ها هم چهارشنبه تموم میشه. امیدوارم نمره هامون هم درست و حسابی از آب در بیاد که البته با وضعیت این استاد های ما، این امیدواری، خیال باطلی بیش نیست.
و اما داستان این دفعه هم به من سپرده شد تا این داستان از زبان کسی نقل بشه که برای اولین بار تجربه این کار رو داشته. تجربه جدید چیزی نیست جز
ماهیگیری
و اما بشنوید داستان رو :
فکر کنم روز پنج شنبه بود که علی تلفنی بهم گفت که قراره جمعه شب از تهران راه بیفتیم و بریم "سد لار" برای ماهیگیری. من هم طبق معمول جو زده شدم و کلی خوشحال و خندان از اینکه دوباره داریم بر میگردیم به طبیعت و ازش لذت میبریم. ولی خوب این دفعه ماهیگیری بود و من هم تا حالا ماهیگیری نکرده بودم. خلاصه علی و مهدی تقریبا همه هماهنگی ها رو با هم کرده بودن. علی ماشین رو رو براه کرد و مهدی هم وسایل ماهیگیری رو آماده کرده بود و هر دوشون کلی خوردنی هم آورده بودن و من هم به عنوان یه عضو کاملا منفعل ( البته نه اينقدر منفعل!!! ) هیچ کاری بهم داده نشده بود مگر در آخرین لحظات که یک مسئولیت بزرگ بر دوش من نهاده شد و اون چیزی نبود به جز تهیه یک هندوانه.
ساعت 3 شب جمعه بود که علی و مهدی با یک "نیسان پاترول" دم خونه ما رسیدن و با هم راه افتادیم. از مسیر چهارراه تهرانپارس – جاجرود – رودهن و بقیه اش رو هم که بلد نیستم رفتیم تا به نزدیکی خروجی مسیری که به سمت سد لار میرفت رسیدیم. یه خورده طعمه لازم داشتیم تا بتونیم باهاشون ماهی ها رو گول بزنیم و صیدشون کنیم. طرف ساعت 5:30 بود که علی و مهدی از ماشین پیاده شدن و رفتن دنبال طعمه. اولین طعمه "کرم" بود که توی اون تاریکی با چراغ قوه تو گِل های اطراف رودخونه باید جمعشون میکردیم. دومیش هم جونور عجیب و غریبی به اسم "روش" بود که پاهای زیادی داره و بدنش هم بند بنده و توی سبزه های زیر پل زیاد پیدا میشد. خلاصه بعد از جمع آوری طعمه ها به سمت سد راه افتادیم.
سر صبح بود و هوا بسیار عالی. نم نم بارون میاومد و باد سردی که از روی آب بلند میشد صورت رو نوازش میداد. توی این حین بودیم که یکی از زیباترین صحنه های زندگیمو دیدم. دماوند با چنان ابهت و زیبایی سر به فلک کشیده در توده ای مه بود و شکست نور خورشید در ابرها صحنه ای رویایی رو به وجود آورده بود :
همین طرف ها توقف کردیم و مهدی برای گرفتن مجوز ماهیگیری به سمت نگهبانی رفت. آهان یادم رفت که بگم آقا مهدی گل و گلاب به گفته خودش تقریبا 12 سالی میشه که ماهیگیری کرده و تقریبا 4-5 سال اخیر رو به صورت کاملا حرفه ای به این ورزش پرداخته. تقریبا یه آدم همه فن حریف! علی هم که یک بار قبلا با مهدی این کار رو تجربه کرده بود و عملا اینبار دومین باری بود که به ماهیگیری میاومد.
پروانه شکار رو گرفتیم و طبق اون قرار شد هر کسی تا سقف 5 تا ماهی رو صید کنه. خوشحال و خندان به سمت سد حرکت کردیم. یه آهنگ تند "بپر بالا بپر پایین" هم از توی ضبط میخوند و ما رو با چاله چوله های مسیر خاکی که میرفتیم هم آهنگ کرده بود!
اما بحث بر این بود که کجا باید توقف کنیم. راستش رو بخواین از اونجایی که من برای بار اول میاومدم، اصلا اونجا رو نمیشناختم و اسم هایی رو هم که علی و مهدی میگفتن به خاطرم نیست. خلاصه بعد از اینکه یکی دو جای مختلف رو چک کردیم به محل نهایی رسیدیم. از طرفی مهم این بود که بتونیم تا وقتی که آفتاب نزده و ماهی ها هنوز روی آب هستند، در محل مستقر بشیم.
علی یکی از جوب ها رو که باهاش "لانسه" میکشیدن رو برداشت و آماده کرد و سریع رفت کنار آب.
من و مهدی هم کنار ماشین شروع کردیم به آماده کردن بقیه چوب ها. یکی از اونایی که آماده شده بود رو برداشتم و رفتم کنار آب. تا علی دیدم، همچون برق خاصی توی چشماش بود. دیدم یه دفعه یه ماهی بزرگ از توی کوله پشتی در آورد و گفت : " به مهدی نگیا. میخوام غافلگیرش کنم. همین الان گرفتمش." من هم که طبق معمول جو زده شدم و توی پوست خودم نمیگنجیدم. مهدی هم بقیه چوب ها رو آماده کرده و اومد پایین. جدن که علی استاد سورپریز کردنه.
و اما داستان تازه شروع میشود و به قول استادمون تا اینجا که گفتم فقط مقدمه بود.
مهدی شروع کرد به زدن طعمه های مختلف به "ریسه" هایی که به انتهای نخ ماهیگیری متصل میشد و شامل چندین قلاب تیز بود. من هم کارهای مهدی رو دنبال میکردم و یاد میگرفتم. علی هم در سمت چپ ما کمی دورتر در حال ماهیگیری به روش "لانسه کشی" بود.
یه توضیحی بدم در مورد "لانسه": تشکيل شده از چند تا فلز بیضی شکل که به شکل خاصی بهم ارتباط دارن و در انتهای اونها یه قلاب چهار طرفه هستش. این مجموعه رو به انتهای نخ میبندن. اونوقت چوب رو محکم پرتاب میکنی، وقتی که نخ داخل آب شد شروع میکنی به جمع کردن نخ. با کشیده شدن نخ، این فلز ها به شکلی در آب حرکت میکنن که انگار یه حشره مثل سوسک و یا یه ماهی کوچولو مثل "کیلکا" در حال حرکت در آبه. برای همین ماهی ها با دیدن این طعمه دروغین به سمت "لانسه" کشیده میشن و چون میخوان اونو بخورن، قلاب ها توی دهانشون گیر میگنه و اینطوری صید میشن.
علی هم دائما چوب رو به داخل آب پرتاب میکرد و شروع میکرد به جمع کردن نخ.
و اما روشی که مهدی از اون برای صید استفاده میکرد، روش "کفی" بود. به این ترتیب که یه سری طعمه های مختلف رو به قلاب ها میزد و در ته نخ هم یه تیکه "سرب" سنگین قرار داشت. چوب رو به داخل آب پرتاب میکرد و اونقدر نخ رو آزاد میگذاشت تا اینکه اون تیکه سرب به پایین ترین عمق آب برسه و گیر کنه. اونوقت نخ رو محکم میبست و چوب رو یک جا ثابت میکرد. به این ترتیب ماهی ها وقتی طعمه رو می بلعیدن یا میخوردن، سر چوب کشیده میشد و این نشون میداد که یه ماهی به قلاب گیر کرده. اونوقت با ظرافت خاصی نخ رو جمع میکرد و ماهی رو از عمق آب بیرون میکشید.
ما سه تا چوب برای "کفی" داشتیم و یه چوب برای "لانسه". من و مهدی مسئول اداره کردن "کفی" ها بودیم و علی هم "لانسه" میکشید.
از سه تا چوبی که گذاشته بودیم، چوب سمت راست بیشترین ماهی رو میگرفت.ساعت 7:45 صبح بود که اولین ماهی رو از چوب سمت راستی گرفتیم و این آغازی بود برای گرفتن 14 ماهی از چوب های "کفی". آخه علی دیگه نتونست با "لانسه" ماهی بگیره.
من هم دیگه یاد گرفته بودم که چطوری طعمه بزنم. آقا نمیدونی چه کثافت کاری داره این طعمه زدن! دفعه اول که دیدم مهدی یه کرم رو که توی دستش داره میلوله از توی قلاب رد میکنه و خیلی با اشتها ! برای من توضیح میده که چطوری باید کرم رو بزنم که هیچ جای قلاب معلوم نباشه که ماهی زبون بسته بفهمه، داشت حالم بهم میخورد. اما آروم آروم من هم از این تیپ کثافت کاری خوشم اومد و شروع کردم به زدن انواع و اقسام طعمه ها.
نمیخوام زیادی صحبت کنم. ولی اینقدر بدونین که حرف برای زدن زیاد دارم. یادمه تا دم دم های ظهر هنوز فکر میکردم که دارم خواب میبینم. آخه اونقدر این منطقه زیبا بود که خدا میدونه.
از اونجایی که خودم توی یکی از بهترین صید ها شرکت داشتم و هیچ وقت هم یادم نمیره، دلم نمیاد که واستون تعریفش نکنم :
ساعت تقریبا 9:30 یا 10 صبح بود که من منتظر نشسته بودم. مهدی هم رفته بود طرف علی و داشتن اونجا یه چوب "کفی" کار میگذاشتن. یه دفعه دیدم همون چوب سمت راستی داره تکون میخوره. یه سوت زدم و به مهدی علامت دادم که این چوبه ماهی داره. مهدی هم با خونسردی گفت که خودت بکشش بیرون. کفم بریده بود. آخه من که بلد نبودم. خلاصه به خودم اعتماد کردم و چوب رو بلند کردم. شروع کردم با یه سرعت یکنواخت نخ رو جمع کردن. یه دفعه دیدم که نخ سفت شد و داره منو به قدرت میکشه. ولی باز با همون سرعت یکنواخت ادامه دادم. یه دفعه نخ شل شل شد و دیگه کاملا ناامید بودم و مطمئن بودم که ماهی فرار کرده. واسه همین با سرعت شروع کردم به جمع کردن نخ. بعد از چند ثانیه یه دفعه نخ چنان محکم کشیده شد که من رو چند قدم به پایین تر کشید. این دفعه دیگه با تمام قدرت نخ رو جمع کردم و در نهایت بهت دیدم که دو تا ماهی یکی بزرگ و دیگری یه خورده کوچک تر به دو تا قلاب آویزون بودن. سریع پرتشون کردم توی ساحل و به سرعت قلاب رو از دهنشون درآوردم. علی و مهدی فکر کرده بودن که یه ماهی زدم. وقتی رسیدن و دیدن که دوتا بوده کلی حال کردن. خلاصه که شاید اعجاب آورترین صحنه این بود که یکی هیچی از ماهیگیری بلد نباشه و چوبش رو با دوتا ماهی بیرون بکشه.
فکر کنم دیگه خسته شدین. ولی من که خسته نشدم. پس ادامه میدم :
تا ساعت های 1:30 تقریبا 9 تا ماهی صید کرده بودیم. چوب ها رو کار گذاشتیم و نشستیم به ناهار خوردن. سالاد الویه محصول عمو علی. یه تشکر ویژه از علی بابت ناهار خوشمزه ش. یه ربع نیم ساعتی هم توی آفتاب دراز کشیدیم و بعدش هم بلند شدیم و زدیم به آب. مهدی که تا اون وسط ها می رفت و من و علی هم همین نزدیکی ها تاتی تاتی میکردیم.
اومدیم بیرون و ادامه ماهیگیری. علی هم که دیگه به جرگه "کفی" کار ها پیوسته بود، چند تا چوب رو آماده کرد و انداخت. نمیدونم چرا هر ماهی که علی میگرفت کوچولو ولی خوشگل بود. در عوض به چوب های مهدی ماهی های بزرگ میزد. کلی خنده مون گرفته بود از این حرف که علی چوبش رو همیشه دم در "دبیرستان دخترونه ماهی ها" میندازه و مهدی میندازه "جلوی در اتاق استاد های دانشگاه ( اللخصوص استاد پورگنجی )". خلاصه با صید چندتا ماهی دیگه 15 تا ماهی کامل شد و جوازمون پر شد.
با دلی شاد و لبی خندون اومدیم کنار ماشین. وسایل رو جمع و جور کردیم و ماهی ها رو هم که گِلی شده بودن با آب شستیم و یه عکس هم باهاشون انداختیم:
ساعت تقریبا 7 عصر بود که راه افتادیم به سمت خونه. اون آقایی که دم در تعداد ماهی ها رو چک میکرد، وقتی بهش جواب دادیم که 15 تا ماهی گرفتیم قیافه ش یه شکلی شد که کم مونده بود همه از خنده بترکیم.
خلاصه اینکه با شور و شوقی به خانه آمدیم و خسته اما خندان این داستان رو هم به پایان بردیم.
این هم از این. و اما سه تا نکته رو میخوام این پایین اضافه کنم :
* اول اینکه چون من اولین باری بود که به ماهیگیری میرفتیم، احتمال زیادی داره در نکات فنی و اصطلاحاتی که به کار بردم اشکال وجود داشته باشه. من از همین جا بابت اشکالات این متن معذرت میخوام.
*دوم اینکه این آقا مصطفی گل به خاطر امتحانی که روز چهارشنبه داره، نتونست با ما بیاد و از همین جا یک صدا من و علی و مهدی با هم داد میزنیم که : خیلی جات خالی بود رفیق
* سوم اینکه یه خبری رو یکی دو ساعت پیش شنیدم که اگه بشنوین شما هم مثل من توی پوستتون نمیگنجین؛ و اون چیزی نیست جز :
هیچی نمیتونم بگم به جز اینکه شدیدن خوشحالم از اینکه دوباره میتونم از علی چیز یاد بگیرم. من از طرف خودم و از طرف همه خواننده های عزیز این وبلاگ امیدواریم که علی بتونه مثل همیشه عالی بنویسه.
به قول خودم :
خوش باشین
محسن
دو دوتا؟
از یه ترکه می پرسن دو دوتا؟
میگه:چی؟
میگن:دو دوتا!
میگه:آهان!دو دوتا!
به چه سادگی جک تعریف می کرد.نشته بودیم روی صندلی پارک که رد شد.
-بچه ها قرص می خواین؟
رفت دوباره اومد.
-بچه ها قرص میخواین؟
مونده بودم چی بگم؟از اون آدم هایی بود که توشون گیر میکردم.آخه من بعضی وقتا یه نفرو که می بینم میرم تو فکرش،که کی هست؟چه جوری اینطوری شده؟ خلاصه از اینجور فکرا.
مثل اینکه این دوست من شوخیش گرفته.
-مظنه چنده؟
-4.5 موتورولا دو طبقه خونی.
هرچند کلمات برایم مبهم می نمایند اما هنوز در او غرق هستم.خیلی بچه است،نهایتا 15 سال.ادامه می دهد،بازار یابی می کند.
-اینکه من به شما میدم اسپیدش بالاست.4 تومنی هم هست که....
مو های جو گندمی داره.موی روی سرش رو داده بالا.یه جورایی مثل یک از خواننده های System of down.بد جوری معلومه از شهرستان اومده.
-ترکی؟
-مادرم ترک بوده.
مثل اینکه دیگه فهمده ما اینکاره نیستیم.پا میشه ومیره اونورتر پیش دوستاش.دوست که چه عرض کنم خیلی از همشون کوچیکتره.
یه پسر با شلوار بگی و موهای بلند ژل زده میاد.خماره.میره پیش اونا.سیگارش رو میشکنه و....
حالا جمعشون جمع شده.من هنوز توفکرشم.دلم بدجوی براش می سوزه.برگشت.
-ببین ما اصلا نمی دونیم اکس چیه.
شروع می کنه به توضیح دادن و ناگهان آستینش رو میزنه بالا.می خواد مرد بودن خودش رو نشون بده.رو ساعدش چند تا جا مثل جوش زدن بالا.می خواد بگه خیلی اینکارس...
پیرمرد تکیده ای که گویا سرشان است میاید.پسر بچه گزارش میدهد.
-اینا بهشون گفتم اکس میخواین بهم خندیدن.
-بابا ولشون کن اینا فقط تو زندگیشون شیر پاستوریزه خوردن.
بد احساسی با دیدن این پیر مرد بهم دست میده.مثل اینکه یه نفر قلبم رو گرفته و نمی ذاره بزنه.
پسر بچه هنوز نا امید نشده....
از یه ترکه می پرسن دو دوتا؟
میگه:چی؟
میگن:دو دوتا!
میگه:آهان!دو دوتا!
توضیح:می دونم عکسا مشکل دارن. ایشالا قراره یه سری تغییرات اساسی بدیم که اونم حل میشه.با عرض پوزش از همه دوستان.
مصطفی
کوير – يزد
اين بار ميخوام حال وهوای اينجا رو به سوی خاک کوير و صفای يزد ببرم. جايی که حتی يه سايه از اون غنيمته. جايی که هميشه دوستش داشتم و دارم. مردمی با صفا و چنان با پشتکار که خاک کوير دستانشان را به احسنتی ميبوسد.
از اونجايی که پدر و مادرم اهل اين مردم بودند، هر سال چند وقتی به خصوص تابستان ها به يزد ميرفتيم. دهی به نام "منشاد" در 35 کيلومتری شهر يزد و 17 کيلومتری شهر "مهريز". جايی که گرمای تابستان آن چهره را ميسوزاند و از سرمای زمستان آن پوست صورت ترک ميخورد.
امسال عيد هم با مادر و برادرم به يزد رفتيم. در طول چهار روزی که اونجا بودم، دو روز در ده بودم و دو روز هم در شهر. اينبار که به ده رفتم به کوههاش يه جور ديگه نگاه می کردم. اين دفعه برای گرفتن يه عکس با يه منظره کامل، مجبور بودم بيش از 45 دقيقه از کوه بالا برم تا بتونم يه عکس بندازم. و اما عکس های ده :
( اضافه کنم که اين عکس ها رو با دوربين Zenit 122 انداختم. )
اين خونه مادربزرگمه. يه خونه از خشت و گل که پايين اون يه تنور برای پختن نون هستش.
اين سه تا قله دقيقا پشت سر من قرار داشتند. فوق العاده با ابهت و زيبا
اين کوه در بالای رودخانه ايست که از پايين ده ميگذرد. اسم اين کوه " کُتَکُک" هست. توی ده به اون تيکه چوبی که باهاش به لباس ميکوبن و لباس رو با اون ميشورن ميگن " کُتَکُک". به معنی چيزی که باهاش کتک ميزنن. اگه دقت کنين اون تيزی سمت چپ کوه به شکل اون تيکه چوبه.
يه منظره کامل از کل ده و نمای زيبای يالهای شيرکوه. جدن الان که دارم اين متن رو مينويسم بد جوری دلم هوای اونجا رو کرده.
کوهای سر به فلک کشيده سمت چپ ده.
دور نمايی زيبا از برف خانه شيرکوه. خدا ميدونه تا قبل از اينکه اينطور کوه رو بشناسم، هيچ وقت اينها رو اينطور نگاه نميکردم.
ماندآبی که در مسيری که ميرفتم دست و صورتی باهاش شستم. انعکاس کوههای روبه رو در داخل آب ...
و اين هم نمايی از سمت چپ اون سه تا قله که پشت سر هم قرار داشتن و توی عکس دوم ديديم.
خب. توی اين مدت که اونجا بودم کلی اطلاعات در مورد اينکه چطور ميشه به شيرکوه صعود کرد، گرفتم. قرار شده که بعد از امتحانات همگی با هم بريم يزد و به شيرکوه صعود کنيم. و صد البته مهمان مهمان نوازانی که از صميم قلب دوستشان دارم.
همچنين يه سری عکس هم از جاهای ديدنی شهر يزد انداختم که بعدا اينجا ميگذارمشون.
ياحق
محسن
سس مايونز با گوجه سبز...!!!
سکانس اول:حیاط دانشگاه-دوربین روی خط الراس توچال حرکت می کنه
این هفته بریم دیگه؟
آره،بابا بریم...
من می گم شب رویی بریم قله
بریم...
...
این آخرین فرصتی بود که قبل از امتحانا برای کوه رفتن داشتیم،صحبتای اولشو اول هفته با مصطفی کردم و در طول هفته بچه ها هم در جریان قرار گرفتن و شدیدا از برنامه استقبال کردن،خودم هم که شدیدا حس می کردم به این برنامه احتیاج دارم و جو گیر شده بودم(کوله مو از یه شب پیشش چیندم!)
اول می خواستیم از سمت کلک چال و قله های لزون از سمت شرقی خطالراس بریم و از یه مسیر دیگه بیاییم پایین،در طول هفته هم مرتب وضعیت هوا با سایتایی که می شناختیم چک می کردیم،که همه حکایت از هوای خوب برای روزای پایانی هفته داشتن،تا روز پنجشنبه که هواشناسی وطنی خبر از طوفان و رعدوبرق برای پنجشنبه شب و روز جمعه داد.با اینکه بنابر تجربه تا حد زیادی به پیشبینی سایتها اطمینان داشتیم ولی با این حال کمی برنامه را تغییر دادیم و قرار بر این شد که قله را از مسیر شیرپلا-سنگ سیاه صعود کنیم که اگر یکوقت هوا تغییر کرد روی خطالراس غافلگیر نشیم و در عین حال بالاخره توی مسیر دو جا وجود داشت که اگه نیاز پیش می آمد می تونستیم پناه بگیریم.
سکانس دوم:قرار 10 شب میدون تجریش جای همیشگی...
مصطفی هنوز نیومده و در تماسی که باهاش گرفتم گفت که توی ترافیک گیر کرده(بیچاره تقصیری هم نداشت،به قول مهدی باید کل مسیرای دختربازی تهرانو رد بکنه تا به تجریش برسه!).تا 10:30 بالاخره همه جمع و جور شدیم،حدود 10:45 کنار مجسمه بودیم...
خیلی سریع شلوغیای پس قلعه رو پشت سر گذاشتیم و افتادیم توی مسیر،نسیم خنکی میومد،هوا نیمه ابری و ماه همه نصفه بود،هنوز خبری از طوفان نبود.نرم نرم راه می رفتیمو و مشغول صحبت و ...زیر پایگاه هلال احمر بودیم که دیدیم هوا کم کم بست و باران نمه ای شروع به باریدن کرد،پیش خودم گفتم که انگار داره شروع میشه...ولی نه،خیلی زود بند اومد.
سکانس سوم: ساعت1:00 بامداد شیرپلا...
نشستیم یه نفسی تازه کردیم،یه چیزی خوردیم و دوباره راه و راه و شاید آخرین باری بود که روی ساعتم نگاه کردم...

برای راه رفتن به اندازه کافی نور داشتیم و عملا چراغ پیشونیامون زیاد روشن نبود،به جز مصطفی که جلو راه می رفت و واسه راه پیدا کردن به نور احتیاج داشت.دیگه حالا هوا صافِ صاف شده بود و ستاره ها می رخشیدن و ماه هم که خیلی زیبا بود و نسیم خنکی میومد از اونایی که آدمو زنده می کنه و صورتو نوازش می ده.
سکانس چهارم:ساعت(؟) ضلع شمالی جانپناه امیری(سنگ سیاه)...

از شیر پلا تا اینجا رو یه تیکه اومدیم،یه کم خسته،یه کم تشنه،یه کم یخ کرده و البته خیلی گرسنه!
واسه اینکه مزاحم اونایی که توی جانپناه خوابیدن نشیم،همون بیرون یه جای پناه باد نشستیم،یه کم لباس پوشیدیم،آبمیوه و کیک و... یه آب هم گذاشتیم که جوش بیاد و یه چای هم بخوریم.وقتی نشستیم تازه فهمیدیم که هوا انگار سرده ولی جاتون خالی اینقدر اونجا خندیدیم که از زور خنده گرم شدیم؛جریان از این قرار بود که قرار گذاشتیم هر کی با یه لهجه ای حرف بزنه اونم در مورد مسایل فنی کامپیوتر و عکس العمل اونایی رو که اونجا هستن ببینیم،خلاصه من شدم کرمانی و مهدی شد آشتیانی محسن شد یزدی و مصطفی اصفهانی...اول که در مورد زدن یه game net صحبت کردیم و بعد رفتیم توی مکانیکی ماشین و ....
جالب ترین قسمتش که دیگه از خنده منفجر شدیم،اونجایی بود که مهدی با همون لهجه آشتیانی از یه آقایی یه سوال پرسید و اون بیچاره هم سعی کرد که همون ادای مهدی رو در بیاره و جواب بده،که مهدی خیلی جدی ازش پرسید "داری مسخره می کنی!!؟"
که یارو دید انگار بدجوری هوا پسه و هیچی نگفت و رفت...(خدا ما رو ببخشه!)
سکانس پنجم: مسیر سنگ سیاه تا قله...
بحث داغی رو شروع کرده بودیم،من یه طرف و مصطفی و مهدی هم یه طرف،محسن هم که انگار بیشتر ترجیح می داد که سکوت کنه و البته تقریبا با من هم عقیده بود،موضوع بحث هم در مورد "دین" بود و دیگه شرحش که حالا کی چی می گفت بمونه واسه یه دفعه دیگه،آخرشم به هیچ نتیجه خاصی نرسیدیم،فقط این فایده رو داشت که اینقدر سرمون گرم شد نفهمیدیم کی رسیدیم قله...

سکانس ششم:ساعت 6:30 بامداد قله توچال...
یه چنتا عکس با دماوند که قله اش حسابی توی مه بود انداختیمو رفتیم تو برای صبحانه و استراحت،هوا بسیار عالی بود(اونقدر خوب که یه سری بدون چادر بیرون خوابیده بودن،نمی دونم اون طوفان و رعدوبرقی که هوا شناسی خبرشو داده بود،چی شد؟) باد ملایمی می وزید و برای اولین بار بود که می دیدم روی قله باد برخلاف همیشه که از غرب به شرق میومد اینبار از جنوب به سمت شمال میومد،بچه ها یه کم خوابیدن،منم که از خودم مطمئنم که در جایی غیر از تخت خودم خوابم نمی بره،یه کم رفتم بیرون واسه خودم ول گشتم یه کم هم اومدم تو دراز کشیدم و بعدشم دوباره یه چای و یه کم حافظ خوندیمو و جمع و جور کردیمو ساعت 10 صبح بود که به سمت خطالراس شرقی راه افتادیم...

سکانسهای هفتم هشتم و....قله های لزون(شرقی و غربی) گردنه پیازجال-دره پیاز چال- گردنه لوپهنه-اردو گاه کلک چال-پارک جمشیدیه و.... خونه!!!
این قسمت خطالراس توچال و خیلی دوست دارم،مناظر زیادی رو در اختیار آدم می ذاره واسه نگاه کردن،بیشتر مسیر تنها بودم،جلوتر از همه و واسه خودم آواز می خوندم،حس خیلی خوبی داشتم،درست بالای گردنه پیاز چال که رسیدم وایستادم،محسن هم رسیدو با هم نشستیم روی زمین و همون جور روی کوله ها لم دادیم تا بچه ها برسن،یادمه که خیلی ساکت بود،اونقدر ساکت که به محسن گفتم...
بچه ها که رسیدن یه کم میوه خوردیم و یه ربعی خوابیدیم و باز دوباره...

شاید تو کل کوهپایه توچال دره ای به زیبایی دره پیازچال نباشه،الان هم که دیگه اوج زیباییشه،پر از گلها و علفهای معطر و رنگارنگ،یه مسیر رویایی برای کوهپیمایی...ناهارو توی دره خوردیم(دست مهدی درد نکنه!) و دوباره راه افتادیم...

از این به بعدشو دیگه تعریف نمی کنم چون که عیار کوهش دیگه کم میشه و فقط بگم که:
یه مقداری جلوی در کلک چال نشستیم که به قول مهدی یه کمی آدم ببینیم!!!

توی پارک که رسیدیم،یکی ازم پرسید "آقا بالا که بودی زلزله اومد؟" منم که فکر کردم از این یاروهایی هست که وقتی تیپ کوهنوردی می بینه حس متلک گفتنش و سرکار گذاشتنس گل می کنه،خیلی جدی توی چشماش نگاه کردم و گفتم:" آره"،و وقتی چشمای یارو رو دیدیم که از تعجب گرد شد با مهدی حسابی پشت سرش خندیدم...توی تاکسی که نشستیم،راننده تاکسی گفت که زلزله اومده و اینبار چشمای ما بود که ...

اینم پایان دفتری که حکایت آن همچنان باقیست(انشاالله بعد از امتحانا...)

این گلهای قشنگ هم طرف بچه های کلونی 80 تقدیم به ویزیترهای گل وبلاگمون
علی
اولین برنامه با بچه های دانشگاه و دشت هویجی دیگر
سلام به همه. اول از همه عذر میخوام که نتونستم زودتر از این داستان جمعه هفته پیش رو بنویسم. و اما بشنوید داستان جمع و جور کردن یه گروه رو :
تقریبا دو هفته بود که علی به فکرش زده بود که بچه ها رو جمع کنیم و یه برنامه گل گشتی بریم. علی شد مسئول جمع کردن بجه ها؛ مصطفی هم مسئول تهیه صبحانه و ناهار؛ من هم مسئول گیر آوردن مینی بوس. خلاصه بعد از کلی هماهنگی و داستان های مختلف، پنج شنبه شب علی گفت که مجموعا 11 نفر هستیم و مصطفی هم غذا رو تهیه کرد.( البته باید بگم که اولش همه موافقت میکردن و میگفتن که حتما میان.... اما وقتی موقعش رسید همه یه جورایی مشکل واسه شون پیش اومد و از اون لیست 17-18 نفری که علی داشت فقط 7 نفر به غیر از خودمون مونده بودن..!!)
همه بچه های کامپیوتر بودیم. صبح ساعت 6:30 ازمیدون ونک به سمت لواسان و ده افجه راه افتادیم. ساعت 8 هم تا ساعت 9 یکساعت پیاده روی کردیم تا به دشت رسیدیم.همگی از دیدن اون دشت زیبا که اون روز هم واقعا خلوت بود لذت میبردیم.بعد از مستقر شدن اولین کارمون روشن کردن یه آتیش درست حسابی بود. چای رو روبه راه کردیم و نشستیم به خوردن صبحانه.
هوا بسیار عالی بود. بر خلاف حرف هواشناسی که گفته بود هوا ابری میشه و بارون میاد، هوا تا ساعت دو بعد از ظهر بسیار عالی بود. یه چرخی تو منطقه زدیم و خلاصه تا جایی که میتونستیم حالش رو میبردیم. قبل از ناهار هم دو تا دسته شدیم و حکم بازی کردیم که در اینجا بود که علی و من گروهی شدیم که شکست ناپذیر بودیم ( البته ما اعلام میکنیم که مخلص همه هم هستیم... مخصوصا آقا سلمان گل...)
اين هم سلمان
ناهار رو هم مهدی و مانی رو به راه کردن ( جدن که دستشون درد نکنه...) جاتون حسابی خالی بود.
مهدی رو که همه ميشناسين... مانی هم همونيه که کاپشن قرمز داره
بعد از ناهار هم یه سری از بچه ها رفتن تو منطقه بگردن. آروم آروم وسایل رو جمع کردیم و به سمت پایین راه افتادیم. توی راه باز هم این سلمان دست از سر ما برنداشت و هی به پر و پای بچه های نرم افزار میپیچید. رسما ما رو کشت. عادل هم تو این برنامه به خاطر حمایت از سخت افزاری ها یه دکترای افتخاری سخت افزار از سلمان دریافت کرد...!
بچه ها به ترتيب از راست به چپ :
مهدي، ماني، بهزاد(عقب)، مصطفي، عادل، رضا، سلمان، سعيد، علی
کوشان و من هم که نشسته ايم.
سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم.
در کل برنامه خیلی خوبی بود از چند نظر :
- اینکه بچه های دانشگاه یه روز جمعه دور هم جمع شدن و از طبیعت لذت بردن.
- اینکه راه اندازی یه همچین برنامه هایی رو برای اولین بار تجربه کردیم.
- اینکه بدمون نمیاد هر از چندی (مثلا هر دو ماه یه بار یا بیشتر) بین برنامه های کوه نوردی خودمون یه همچین برنامه هایی رو داشته باشیم.
- و در آخر اینکه اگه بشه سلمان رو بياريم تو گروهمون و خودمون بهش بفهمونیم نرم افزار یعنی چی....!
محسن
دشت هويج
دوستان خوبم محسن و علی اين هفته از سمت داراباد و چشمه آب زندگانی به سمت دره پياز چال و سپس از گردنه کلک به پايين سرازير شدند که من و مهدی نتونستيم در اين برنامه حضور داشته باشيم و گويا خيلی خوش گذشته.گوارای وجودشان!
اما دوستان زيادی در مورد دشت هويج پرسيدند.برای دستيابی به دشت هويج از سمت جاده لشکرگ و بعد از عبور از سه راه تهرانپارس و گردنه قوچک به سمت راست يعنی به سمت درياچه سد لتيان ميرويم و در بلوار امام خمينی قرار می گيريم و پس از عبور از گلندوک و لواسان به سمت جاده افجه لواسان و سپس به خود افجه می رسيم.تقريبا در انتهای افجه است که ماشين را رها می کنيد و به راه تاريخی افجه بشم وارد می شويد.و از آنجا تا دشت هويج حدود ۱ ساعت راه است که کاملا مشخص است.

موفق باشيد.
مصطفی
آتشکوه
"طبیعت همچنان زنده است و آتشکوه چونان همیشه برفراز آبشار زیبای سوستون فخر می فروشد و به خود می بالد و در بهار هر سال از جای جای تن سیمین خود قطرات آب را جاری می سازد و تا اینکه یکباره به صورت آبشاری خروشان کف می کند و طوفانی از فراز به پایین سرازیر می سازد و ما همواره در فصول مختلف تماشا گه آن هستیم."
علی مقيم-راهنمای صعود به قله های ايران
حيف که وقت ندارم که شرح کامل صعود را بنوسيم! قراره مهدی از مشکلات بر گشتن بنويسه.فعلا به عکسهای صعود با توضيحات من توجه کنيد.

دشت هويج

به سمت قله-علی و کوله ها در کنار آبشار ماندند.
راهی که مارفتيم(از غرب آبشار) بسيار مشکل بود.
ريزان(چپ) و دماوند.هنگامی که بر روی خط الرئس قرار گرفتيم.
سد لتيان-مهدی به سمت قله می آيد.
اما بر فراز قله،دوربين از کار افتاد و...
چه منظره ها که از دست رفت.دماوند در شرق ما از ميان ابرها سر براورده بود.خط الرئس توچال در غرب کاملا پيدا بود.حتی چيز هايی از لار پيدا بود.و البته ابر ها که در شمال قله جبهه گرفته بودن.سوز سردی می وزيد.گويی بد بياری ها آغاز شده بود...
مصطفی
همونطوری که مصطفی گفت سوز شورو شده بود وهوا داشت بهاری بودنش رو به نمایش میگذاشت!کم کم خودمون رو جمع وجور کردیم و مسیر برگشت رو تعیین کردیم! مسیری که برای برگشت انتخاب کردیم تقریبا J بهترین بود ! شیبش خیلی زیاد بود ولی در عوض سریعتر به علی میرسیدیم.
دو تا مشکل عمده داشتیم:اول شیب خیلی زیاد .دوم مسیر برگشت تا گردنه کاملا پوشیده از برف بود!سرما خیلی اذیت میکرد خشک و سرد<ولی لذت خاص خودش رو داشت>.بعد از گردنه هم که شن اسکی و... .رسیدیم به پایین گردنه با دوربین چشمی علی دیدم که ما رو دیده بود (تا گردنه روبرو اومده بود.نگران!)رسیدیم به جایی که
علی کلی صبر (با وجود مریضیش) کرده بود.

چون هوا یه مقدار بهاری شده بود وباران زیبا میامد .اطرافمان هیچ کس جز چند کوهنورد که خیلی فاصله داشتند کسی نبود! پایینتر اومدیم تا در جایی پناه باد و باز نهار بخوریم!آخه علی بازم ازون ماکارونی های خوش مزه اش
درست کرده بود.دستش درست>فداکاری تو یه گروه <
بعد از کمی استراحت به سمت پایین رهسپار شدیم .طبیعت با کلام همیشگی سخن می گفت و ما هم سعی میکردیم چیزی را در خود جای دهیم!
رسیدیم تهران.....
باز هم آب گوجه فرنگی...!!
این دفعه هم علی به خاطر اینکه سرما خورده بود نتونست بیاد و من و مهدی بیچاره رو دوباره دست این مصطفی سپرد که باز آب گوجه فرنگی بهمون بده بخوریم. اصلا باورم نمیشه که یه نفر بتونه آب گوجه رو اینقدر با اشتها بخوره...!!! من که قیافه مهدی رو میدیدم و دلم به حال هر دومون میسوخت. ولی خدا بهمون رحم کرد و مهدی یه کنسرو سبزیجات رو که همراهش بود با آب گوجه قاطی کرد تا باز قابل تحمل تر بشه. الحق که این مصطفی چه چیزهایی که نمیخوره !

و بعد از همه این حرفا باید بگم که چند وقته که ما یا به قله ردیف میریم یا اینکه خود کوه چنان زیبا ما رو هدایت میکنه که توی این کوههای همیشه شلوغ شمال تهران به جاهایی میرسیم که رد پایی از تمدن و وجود آدمیزاد در اونجا پیدا نمیشه. و این هفته از مسیر دربند شروع کردیم و به سمت پناهگاه شروین رفتیم. هوا هم بسیار عالی بود و نم نم بارونی هم می اومد و بوی خاک توی فضا پیچیده بود. تقریبا با پناهگاه نیم ساعت فاصله داشتیم که به پیشنهاد مصطفی مسیر رو به سمت راست تغییر دادیم. وقتی سر گردنه رسیدیم پناهگاه کلک چال روبه رو مون بود. با دیدن اون مسیر صخره ای زیبایی که در شمال قرار داشت به سمتش حرکت کردیم و بعد از تقریبا 3 ساعت به بالای صخره ها رسیدیم.

توی غار کوچکِ پشت کوه، تنها جایی بود که میتونستیم از وزش باد شدید در امان باشیم. استراحتی کردیم و این آقا مصطفی حرکت تاریخی خودش رو دوباره تکرار کرد و من و مهدی دوباره آب گوجه فرنگی خوار شدیم....!
راستی. میخوام یه نظرخواهی راه بندازم در مورد "آب گوجه فرنگی"...!
لطفا اگه کامنت میذارین نظرتون رو هم در مورد "آب گوجه فرنگی" بنویسید.
( بابا، جون هرکی دوست دارین یه جوری بنویسین که ما دوباره قربانی خوردن یه همچین چیزی نشیم. ما همه امیدمون به شماست...!)
محسن
فانوس بان
اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود، يعنی فقط به اندازهی يک فانوس پايهدار و يک فانوسبان جا داشت.

شهريار کوچولو از اين راز سر در نياورد که يک جا ميان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانهای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی يک فانوس و يک فانوسبان چه میتواند باشد. با وجود اين تو دلش گفت:
-خيلی احتمال دارد که اين بابا عقلش پارهسنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه و مسته کم عقلتر نيست. دست کم کاری که میکند يک معنايی دارد. فانوسش را که روشن میکند عينهو مثل اين است که يک ستارهی ديگر يا يک گل به دنيا میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل يا ستارهای را میخواباند. سرگرمی زيبايی است و چيزی که زيبا باشد بی گفتوگو مفيد هم هست.
وقتی رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: -چيز سر در آوردنیيی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جانفرسايی دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سياره دقيقهای يک بار دور خودش میگردد ديگر من يک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم: دقيقهای يک بار فانوس را روشن میکنم يک بار خاموش.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش يک دقيقه طول میکشد!
فانوسبان گفت: -هيچ هم عجيب نيست. الان يک ماه تمام است که ما داريم با هم اختلاط میکنيم.
-يک ماه؟
-آره. سی دقيقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهريار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد اين مرد را که تا اين حد به دستور وفادار است دوست میدارد. يادِ آفتابغروبهايی افتاد که آن وقتها خودش با جابهجا کردن صندليش دنبال میکرد. برای اين که دستی زير بال دوستش کرده باشد گفت:
-میدانی؟ يک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوسبان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهريار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن میتوانی يک بار دور بزنيش. اگر آن اندازه که لازم است يواش راه بروی میتوانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع میکنی به راهرفتن... به اين ترتيب روز هرقدر که بخواهی برايت کِش میآيد.
فانوسبان گفت: -اين کار گرهی از بدبختی من وا نمیکند. تنها چيزی که تو زندگی آرزويش را دارم يک چرت خواب است.
شهريار کوچولو گفت: -اين يکی را ديگر بايد بگذاری در کوزه.
فانوسبان گفت: -آره. بايد بگذارمش در کوزه... صبح بخير!
و فانوس را خاموش کرد.
شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آنهای ديگر، يعنی خودپسنده و تاجره اگر اين را میديدند دستش میانداختند و تحقيرش میکردند، هر چه نباشد کار اين يکی به نظر من کمتر از کار آنها بیمعنی و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکی به چيزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشيد و همان طور با خودش گفت:
-اين تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستی راستی خيلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمیگيرند.
چيزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به اين اخترک کوچولويی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.
از کتاب "شهريار کوچولو" نوشته سنت اگزوپری
مصطفی
درد مشترک
به نام آشنای آشناييان
..................
.................
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آنشب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یا فته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافتم
زیرا که صدای من با تو آشناست
( شاملو)
علی جان دوست عزیزتر از جانم. تسلیت ما را بپذیر وما را در غم خودت شریک بدان.
اميدوارم خدا وند روح پدر بزرگت را قرين رحمت خودش قرار بده.
از تو یاد گرفتیم که زیبایها را بهتر درک کنیم........
...............
..................
روح کوه
آیا می شود خستگی این روز مرگی را درکرد؟آیا می تونی برای یک روز در هفته که شده برای خودت زندگی کنی؟آیا می تونی با دیدن یک کبک ذوق زده بشی؟آیا می تونی آواز سکوت را بشنوی؟آیا می تونی صبح از رختخواب دل بکنی و بزنی بیرون؟آیا لذت رسیدن به قله را چشیده ای ؟راستی میدونی من چقدر باید صبر کنم تا جمعه برسه و بزنم تو کوه؟می دونی این چیزا رو این طوری نمیشه فهمید؟باید بیای وسط میدون تا بفهمی که من چی میگم.وای! نکنه مجبور شم جمعه خونه بمونم،نکنه بره تا هفته دیگه ، آخه مگه من چقدر میتونم تحمل کنم؟چقدر میتونم از پنجره های دانشگاه،تاکسی،خونه و هر جایی که دیدی داشته به هش خیره بشم و افسوس بخورم و متظر جمعه بعد بشم.ای جمعه تو واقعا دیر میرسی و چه زود با چشم به هم زدنی تمام می شوی. آیا تا به حال صدای روح کوه را شنیده ای که تو را به دنبال خویش می کشد؟اصلا توانسته ای با طبیعت ارتباط برقرار کنی و در برابرش زانو بزنی؟ یا هم چنان مغرورانه و دیو صفت می پنداری که از او برتری؟ آیا تا به حال مزه عشق را چشیده ای؟ مصطفی 
نوروز

آخرين روز زمستان-درکه

علم کوه پيداست-کلاردشت

کم کم در ختها سبز می شوند-جنگلهای عباس آباد

و شکوفه های تازه متولد می شوند-شهرستان دماوند
به اميد سالی سرشار از موفقيت.
مصطفی
يک شروع خوب
صعود توچال اونم توی هوای مطبوع اول سال برف هم که تازه زده باشه چی ميشه!
حيف که مصطفی مسافره مگر يه برنامه کوه درست حسابی ! ميريم و اين روح بدبخت هم يه دلی از ....
ايول برنامش جور شد. همه رلن! اين دفه سبک. تغذيه هم کم ! صبح زود سر جای هميشگی! راه افتاديم اولاش هم هوا سرد(خورشيد نبود) بود و هم بدنها خشک !ولی بعد هم آفتاب شد هم بدنا راه افتاد!هوا بهاری بود و آسمون آبی انگار از يه طرف که پر رنگ بود سايه خورده بود و در طرف ديگه روشن شده بود!خيلی زيبا جوزو دفعاتی بود که طبيعت صحبت ميکرد و ما گوش ميداديم و لذت می برديم ! اول مسير قبل از پناهگاه شيرپلا تقريبا پر شيب و سنگ صخره ای و همين جذابيت بالا رفتن رو زياد ميکنه!تو مسير خيلی جاها رو يخ و برف پوشونده بود و کلی ليز خورديم. البته زمين نخورديم.تو شيرپلا يه استراحت کوچيک و بعدش هم سمت سياه سنگ !راه رو کاملا برف پوشونده بود اما هوا بسی گرم(+ـ-) مجبور به کم کردن لباس و در نتيجه سوختن زير آفتاب لذت بخش !که بگم همه داشتيم حالشو ميبرديم !!! {{تا اومديم به خودمن بيايم پناهگاه اميری پيش رو بود و ما کلی بهش نزديک شده بوديم}}!!آخ آخ از در که وارد شديم دم در پر از کيسهای زباله و غرق در آشغال توی پناهگاه هم همينطور!حيف که مصطفی عکاس و جلودار گروه نبود!کولها رو برداشتيم به سمت قله راه افتاديم! مسير قله طوريه که يه مقدار که بالا ميری پناهگاه قله رو سمت چپت ميبينی!و به نظر خيلی نزديک و راحت مياد در حاليکه همه چيز اونطوری که به نظر مياد هست(بايد مينوشتم نيست)!چون ما روی مسير و فاصله ها شناخت داشتيم!شناخت و معرفت ما هر چی کاملتر ميشد وميتونستيم بيشتر زندگی کنيم و بفهميمش!خلاصه باخستگی دلنشينی رسيديم قله و من يه چرت لذت بخش زدم تو رگ علی محسن هم نشسته بودن و هممون تو آرامش شنا ميکرديم!هوا صاف صاف بود و منظره آلی(و عالی) دماوند عزيز هم پايدار و سر فراز سفيد از برف شده بود!ديگه موقع رفتن پايين تو اون دود و اضطراب شلوغ بود!
ولی توی برف نکوبيده اونم تو شيب مطلوب ايستگاه هفت به ايستگاه پنج پايين اومدن چه حالی داد! کاشکی تا آخر عمر به اين فرايض معنوی معتاد بشيم!
فعلا بدرود
ميتی

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
سالی دیگر نیز گذشت. بهاری همچون سال های گذشته در پیش است. درختان عریان دگر بار دیبای سبز خویش را بر تن خواهند کرد و خورشید نقاب از چهره اش کشیده و زمین را از گرمای وجود خویش حیاتی دوباره می بخشد.
این داستان را بیش از بیست بار است که تا به حال به چشم خود دیده ام. اما به جرات می توانم بگویم که هیچ کدام از آنها به سان سالی که گذشت نبود.
گروه کلونی 80 دومین باریست که بهار را بر خود می بیند. از بهار پیش تا هم اکنون تجربیاتی را کسب کرده که هیچ گاه از یادش نخواهد برد. از دوستی ها و صمیمیت هایی که در ما به وجود آمده سخن بسیار گفته ایم. همچنین از فتح قلل مختلف.
امید آنکه بتوانیم همچون سال گذشته دوستی هایمان را عمیق تر و گام هایمان را استوارتر نماییم.
گروه کلونی ۸۰ سال جدید را به همه دوستان عزیز تبریک می گويد و سربلندی و سرافرازی شما را آرزومند است.
در پناه حق
محسن
دو شاخ
بابا من نمیدونم چرا چند وقت هر برنامه ای که ميخوايم بريم به قله نمی رسيم!
البته يه علتش اينه که اخيرا جاهای جديد ميريم،اونم تو اين فصل.امروز تصميم گرفتيم بريم قله دوشاخ(حدودا غرب شاهنشين) که ارتفاعی هم نداشت اما...
از حدود يه ساعت و نيمی که شروع کرديم ديگه به جايی رسيديم که برف کوبی شروع شد و هيچ موجود زنده ای ديده نميشد.رفتيم،مشکلی نبود،اما هوا بهم ريخت،مه آلودشد و برف گرفت.من اصلا خودم کوه نوردی تو مه رو خيلی دوست دارم و کلا با مه حال ميکنم اما ديديم به راه آشنايی نداريم و خلاصه يه جای رديف پيدا کرديم و نشستيم صبحانه خورديم و جشنی به مناسبت سال نو گرفتيم و برگشتيم.تا يادم نرفته بگم که جا مهدی خيلی خالی بود.اما عکسها:

نمای منطقه

علی و محسن

هوا بهم ريخت!

زير اين صخره پناه گرفتيم و صبحانه خورديم!

اين آقای آتش افروز داره آتش می افروزه!راستی اون قوری وسط کار ريخت و همه زحماتش رو به هدر داد!
مصطفی
يه دور خالی بازی کن...!
میخوام از دیروز بگم که خیلی خوشحال بودم. صبح زود بیدار شدم. برف تقریبا نشسته بود و هوای دوست داشتنی شده بود. دوربین عکاسی ام رو برداشتم و راه افتادم به طرف مدرسه. بهتره یه چیزی رو همین اول بگم : من یک روز در هفته توی یه دبیرستان به بچه های کلاس اول درس میدم. نپرسین چی درس میدم که اگه بگم خنده تون میگیره. بهتره بگم کمتر درس میدم و بیشتر چیز یاد میگیرم.
به هرحال. میدونستم که روز آخر مدرسه هستش و بچه ها تک و توک میان و کلاس ها هم دودر میشه. ناظم مدرسه ( آقای یاری ) هم کلی بهم سفارش کرده بود که حتما برم. بنده خدا میگفت : "ما کلی به بچه ها میگیم بیان مدرسه... اون وقت اگه معلم نخواد بیاد که این بچه ها دخل منو میارن."
خلاصه رسیدم مدرسه و همونطور که حدس میزدم نصف بیشتر بچه ها نیومده بودن. رفتم سر اولین کلاس. خنده دار بود. فقط 13 نفر سر کلاس بودن. معطل نکردیم. دو تا میز جلوی کلاس رو برگردوندیم و دو تا گروه 6 نفری شدیم و شروع کردیم "گل یا پوچ" بازی کردن....! جاتون خالی بود حسابی...کلی خندیدیم. یکی از بچه های اون گروه چنان مهارتی توی گردوندن گل داشت که همه مبهوت مونده بودیم که این چیکار میکنه. با یه وضعیت فجیعی از اون گروه باختیم...!
توی همین وضعیت از بچه ها عکس میگرفتم که یکی از بچه اومد تو کلاس و گفت : " آقا بچه های سال دوم توی سالن بالا فیلم گذاشتن و نشستن میبینن. میشه ما هم بریم؟ " دیگه از اونجایی که مدرسه تقریبا تبدیل شده بود به یه هتل ۴ ستاره، معلم وشاگرد سروصدا کنان رفتیم طبقه دوم و به بچه های سال دوم پیوستیم. تقریبا تنها کاری که نمیکردن فیلم دیدن بود. شدیدا پر انرژی بودن و من هم به خاطر اون جو خیلی شارژ شده بودم. خلاصه بچه ها رو بی خیال شدم و رفتم توی دفتر آقای یاری.
تقریبا ساعت 10 بود که آقای یاری گفت : "مدرسه تعطیله...!" یه سری با تمام سرعت خودشونو به کیف شون رسوندن و با تمام سرعت جیم شدن. یه سری هم رفتن تو حیاط و شروع کردن به برف بازی. انگار مدرسه بیشتر بهشون خوش میگذشت. به قول" صالح پارسا" یکی از بچه های دوم، مدرسهِ "سلام" تبدیل شده بود به "برج السلام". خلاصه آروم آروم بچه خداحافظی میکردن و میرفتن. به بچه ها گفتم بریم توی حیاط با همدیگه جمع بشیم وعکس بندازیم. همه رفتیم تو حیاط. جاتون خالی بود که ببینین بچه ها با چه اشتیاقی گوله برف رو روانه سر و صورت من بیچاره میکردن. خلاصه جمع شدن و یه عکس هم گرفتم. ایناهاش :

آقای یاری زحمت کشیدن و از ما یه عکس گرفتن :

امیدوارم هرجایی که هستن و به هر جایی که میرسن این روحیه فوق العاده شون رو حفظ کنن.
صباغی اينجا،صباغی اونجا،صباغی همه جا!
چند تا کاريکاتور بود که مدت زياديه که دستمه و تا حالا نشد که پابليش کنم.ازهنرمندانی! که اين کاريکاتور ها رو کشيدن معذرت ميخوام.اما در مورد کاريکاتورها:
آدم وقتی سر کلاس از درس سر درنمياره چی کار ميکنه؟اگه مثل من بی هنر باشه که می گيره چرت ميزنه يا ميره تو فکرو خيال اما اگه مثل اين دوستان هنر داشته باشه و البته قيافه استاد يه نمه تابلو باشه خوب چی بهتر از کشيدن کاريکاتورش
؟

شماره ۱

شماره ۲

شماره ۳
راستی به نظر شما کدومشون بهتر شده؟
مصطفی
دندان درد
امروز به همراه بچه های کلونی و حامد دوست مشترکمون رفتيم فيلم بوتيک رو ديديم اين چند خط رو من در موردش نوشتم:
بوتیک یک فیلم اجتماعی است با نگاهی انتقادی به خودمان،آنچه به نظر من این فیلم را از دیگر فیلم های چند سال اخیر متمایز کرده . این بار به جای انداختن تقصیر به گردن حکومت و تند روی های مذهبی و … تمام توان خود را بر نقد جامعه گذاشته است.
بوتیک داستان دختری است عادی که از جنوب شهر متنفر است و میخواهد مانند هم سن و سالانش به اسکی برود،کنار دریا برود و در زیر آفتاب گیر کافه گلاسه بخورد،سوار ماشین خود یشود،صدای ضبط را بلند کند و آهنگ "ایتس،ایتس" گوش کند اما چه کند که از خانواده مستمندی است و اینها برایش آرزوهایی است که بسیار دوستشان می دارد و البته در ذهنش "خارجی" ساخته است که تجلی گاهشان است و همه چیزش متفاوت است حتی کوه هایش.
بوتیک به نوعی عیان کردن فاصله طبقاتی در جامعه امروز است و داستان غرب پرستی ما،آنچنان که دیگر هویت خویش را گم کرده ایم.
بوتیک داستان دندانی است که در "قلب پایتخت" با این همه آدم "تحصیلکرده" خراب می شود و این خرابی مدتها می ماند و تا ریشه رخنه میکند و کسی نیست که به آن وقعی نهد چنان که چون "جهانگیر"آن را میابد و کمر به درمان آن می بندد به جایی رسیده است که برای ترمیمش تنها "عمل جراحی" کارساز است.عملی که در میانه آن پلیدی سر میرسد و ناگهان در حالی که دیگر چیزی به پایان عمل و رهایی دخترک از این درد سالیان نمانده،او را به همان نا کجا آباد بدبختی میبرد …. وچه درست دکتر فریاد زد که او حالا لسه اش بی حس است،چون مدتی بگذرد درد بیچاره اش میکند!
دخترک پولی بدست آورد و مدتی "بی حس" شد هر چند که آن کافی نبود،پس این بار از آن سو که دیگر روی رفتن به دکتر را نداشت،به سوی پلید دیگری رفت،و به چه گزاف قیمتی آن "داروی بی حسی" را گرفت.
بوتیک داستان تیرگی امروز ماست.
مصطفی
باز هم ميانکاله
گزارش سفر علی و مهدی به ميانکاله را با کليک اينجا بخوانيد.
مصطفی
بازگشت
روی زیرانداز دراز کشیده ای و با کلاهت سایه بانی ساخته ای،سکوت و آرامش سرتاسر وجودت را فرا گرفته است.نگاهی به ساعت می اندازی ده دقیقه بیشتر وقت نداری،تصمیم می گیری نگاهی به دماوند بیندازی، چرخی میزنی،روبه دماوند می شوی،آخر دماوند پشت سرت است،همانطور خوابیده دستانت را به زیر چانه تکیه می دهی و مجذوب تماشای دماوند می شوی.وقت تنگ است،باید حرکت کنی،وسائل را جمع می کنی کوله را می اندازی،دوری در قله می زنی،مبادا منظره ای باشد که اینجا جابگذاری و بعدها افسوس بخوری،سخت است اما باید دل بکنی!اگر کوه نوردی است خدا حافظی میکنی و حرکت به سمت پایین....
در راه بارها تا کمر در برف فرو میروی،خنده دار است،به کوه نوردانی که در راه می بینی خسته نباشیدی می گویی و میروی.کم کم ارتفاع کم می شود،این را از آدم هایی که می بینی می فهمی.می زنی زیر آواز،سوت میزنی،می خواهی سختی بر گشت را،فکر و خیال شهر را از خودت دو کنی.داری پایین می آیی،احساس می کنی که داری به بشر و بشریت نزدیک می شوی و از طبیعت دور.آری،کم کم بشریت دارد غالب می شود و تو مغلوب.انسان های عجیب با رفتارهای عجیب و غریب می بینی،پس باید به انها حق بدهی که به تو با تعجب نگاه کنند.آیا بپذیرم که اینها عاشقند؟
ادامه میدهی،آوازهایت به پایان رسیده اند.کم کم صدای ضبط ها به گوش می رسند.باید واقعیت را بپذیری که امروز هم تمام شد.آری تمام شد.اینجا میدان تجریش است!
مصطفی
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد

سالی گذشت از تشکیل آنچه کلونی 80 اش می خوانیم.انگار همین دیروز بود که گروه کوهنوردی دانشگاه اولین برنامه اش را گذاشته بود،بین 70-60 نفر آمده بودند و غوغایی بود؛لشگری بود برای خودش و مقصدمان اردوگاه کلکچال بود و برنامه، برنامه معارفه. پارسال برعکس امسال برف خوبی در کوه باریده بود و برای این گروه ناآشنا با این شرایط مشکلاتی پدید آورده بود،طوری که بعد از گذشت ساعتی گروه به لشگر شکست خورده ای تبدیل شد که جمع کردنش یاری حضرت فیل می خواستو چه عذابی که آنروز این سرپرست بخت برگشته گروه نکشید...
ما چهار نفر جزو افرادی بودیم که در جلوی گروه راه می رفتیم و در آن هرج و مرج نیمچه گروهی برای خودمان تشکیل داده بودیم،وجه اشترکمان شاید تنها هم ورودی بودنمان بود؛چه،یکسالی بود که همدیگر را می شناختیم ولی به سلامی و علیکی،فقط در جمع فقط من و مصطفی بودیم که مختصر رفاقتی با هم داشتیم و برنامه کوچکی قبلا با هم رفته بودیم.ولی الان ما با هم بودیم چون کس دیگری را جز خودمان نمیشناختیم.
آن برنامه گذشت،برنامه بعدی آبشار سنگان بود و باز ما با هم بودیم ولی سه نفر بودیم (محسن نبود).برنامه بعدی رفتیم جانپناه شروین و بعد شیرپلا ولی باز هم سه نفر بودیم (مهدی)نبود،در این دوبرنامه آخر تقریبا شاخص شده بودیم،گروهی بودیم در گروه،تکروی نمی کردیم ولی هیچگاه هم در گروه حل نشدیم و جدا بودیم برای خودمان،شاید به همین سبب بود که در همین برنامه آخری ما را کلونی80 خواندند.برنامه بعدی قله کلک چال بود و ما اینبار هر چهار نفرمان بودیم،دیگر رفاقتمان شکل گرفته بود و معمار طبیعت آن را تراش داده بود،دیگر شناختمان از یکدگر در حد سلامی و علیکی نبود؛چه،رشته محبتی بین دلهامان تنیده شده بود.
مطرب عشق عجب سازو نوایی دارد نفس هر نغمه که زد راه به جایی دارد
شرکت در آن برنامه ما را به درجه ای از شناخت از همدگر و خودباوری رساند که خودمان برای هفته دیگرش برنامه صعود توچال را گذاشتیم،حال که ما اینقدر خوب،به هم پیوسته بودیم،دیگر چه دلیلی داشت که بخواهیم همهمه و شلوغی و گرفتاری در گروه بودن را تحمل کنیم ؟چیزهایی که هیچکداممان بر نمی تابیدیم.گروهی که اغلبشان به جز گردانندگانش با کوه و طبیعت نامانوس بودند و به دلایلی که نیازی به گفتن نیست تن به به کوه پیمایی داده بودند....
باری،برنامه توچال اجرا شد و در برگشت ساعتی هم در تاریکی ره پیمودیم،به تجریش که رسیدیم برق شادی در چشمان بچه ها نمایان بود که از آزمونی بزرگ سرافراز بیرون آمده بودیم:
از صبا هر دم مشام جان خوش می شود آری،آری طیب انفاس هواداران خوش است
و این آغاز ما بود،از آن زمان سالی گذشته است و کلونی 80 به واقع به گروهی تحسین برانگیز تبدیل شده،شاید خیلی فنی کار نکرده ایم،قله های چندانی را صعود نکرده ایم،ولی در دوستیمان کم نیاورده ایم و در این مقوله تا جایی که شد کوشیدیم و می کوشیم،که به نظر من این از صعود هر قله ای مهمتر است و ما در گروهمان به این شناخت رسیده ایم و آن را بر پایه همین شناخت استوار کرده ایم و بر همین اساس ما آینده روشن و توام با افتخاری را برای گروهمان متصور هستیم.
امید که چنین باشد....
یا حق
علی(شاهین)
اين هم برای شما
خب...اومدم فقط اينو بگم که بالاخره تونستم يه دستی به اين وبلاگ بکشم. اميدوارم بتونم بهترش هم بکنم...
تا همين الان بيدار بودم....عجب شبی بود...سدها شکست و همگان در سکوت نظاره گر آنچه نمی ديدند بودند...
محسن
گزارش پوزه روباه
به نام خدا
ای دل چوزمانه ميکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت
از ساعت سه صبح بيدار بودم خوابم نميبرد!بالاخره ساعت ۵ شد و زنگ ساعت به صدا در اومد از تخت خواب بلند شدم و خودم جمع جور کردم و زدم بيرون!آخه امروز ميخواستيم بريم قلعه دختر(خارج از تهران) نزديک شهرستانک مسير هم از قبل تعيين کرده بوديم که از آهار بريم به سمت قلعه دختر با پرسوجو از يک پيرمرد مهربون آهاری
اطلاع از مسير راه افتاديم.يکی از محليها به ما هشدار داد و گفت: امسال ۲ نفر توی برفهای همين کوهها موندن و کسی پيداشون نکرده!!!با پرسوجو فهميديم که بايد وقتی در کنار رودخانه جايی که رودخانه عريض ميشه بايد از راه شکراب خارج ميشديم و راه رو روی يک يال به سمت قلعه دختر ادامه ميداديم!ولی شک داشتيم که نکنه بی جهت روی يال بريم وارتفاع زياد کنيم !معمولا تو برنامهايی که با ميسر آشنايی نداشته باشی و مسير هم خالی از کوهنورد باشه يه همچين مشکلاتی پيش مياد.به همين علت قرار شد در مسير اصلی يه مقدار جلو بريم که مطمئن بشيم.همينطور در حال صحبت راجع به مسير به دو آقاي ميانسال برخورديم و ازشو که سوال کرديم گفتن اصلا تو اين فصل نميشه قلعه دختر رفت.اينطوری که ميگفتن يک بار هم رفته بودن ولی وسط راه برگشته بودن پايين!!!!!!!!
ما همچنان مصمم بوديم که بريم.درحالی که اونا راه امامزاده رو به ما نشون دادن ما به جهت ديگری روی يک يال در جهت دور زدن کوه به راه خودمون ادامه داديم!گفتنيست که چون مسير پاکوب نبود مجبور بوديم که برف رو بکوبيم اينطوری راه خيلی سنگين ميشد ٬چون بعضی اوقات تا بالای زانو تو برف فرو ميرفتيم و بايد تو اون شرايط قدم بعدی رو برميداشتيم!مخصوصا برای جلودار گروه ٬مصطفی !
از دور يه قله معلوم بود که ما فکر ميکرديم که قلعه دختره !تا ارتفاع ۲۸۰۰ که اومديم بالا وگستره ديدمون بازتر شدفهميديم که خيلی از مسير جدا شديم .تصميم گرفتيم چيزی بخوريم وبه راهمون ادامه بديم.....
يک تپه ديگه رو هم بالا اومديمو حدود ۴۰۰-۵۰۰ متر ارتفاع زياد کرديم ديگه همه مطمئن بوديم که قله روبروی ما قلعه دختر نيست!!هوا خيلی عالی بود و جايی که وايستاده بوديم منظره قشنگی داشت ٬ جالب اينکه بوی اون برف يه تيکه از زمين کاملا خالی از برف بود.تصميم گرفتيم که از هوا و منظره وموقعيتی که دست داده استفاده کنيم وديگه سمت قله نريم!شروع کرديم به تدارک غذا و زيراندازو.......
بعد از خوردن غذای گرم ٬٬ حالا که نميريم بالا يه مقدار دراز بکشم و آرامش رو احساس کنم چند دقيقه ای گذشت که نمی دونم چی شد که من يه لحظه به خودم گفتم پاشو حداقل يه نگاه به اطراف بنداز ببين چه خبره!از جام بلند شدم تا به خودم اومدم باتومهای علی تودستام بود و ٬با فاصله از گروه ٬ ايستاده بودم و اطراف رو بررسی ميکردم!يک لحظه فکر کردم که تا بچه ها سرشون گرمه برم روی يال روبرويی وکلی براشون دلقک بازی در بيارم ٬که يه خاطره خوش هم از اين برنامه داشته باشيم!تازه زاويه دوربينش هم خيلی خوب بود٬کلی ميتونستم عکس بگيرم وجايی که نشسته بوديم حدود ۱۰۰ متر پايينتر از اونجا بود.پس ميشد از بند و بساط و بروبکس رديف عکس گرفت...
شروع کردم به حرکت دیگه تو حال خودم نبودم.به سرعت میرفتم البته چون بین اونجایی که واستاده بودم ویال مقصد یک دره مانند بود .مجبور بودم خودم رو بطرف چپ(جایی که ارتفاع بیشتر) بکشم! دیگه تو حال خودم نبودم .وقتی به وسط راه رسیدم تصمیم عوض شد باز هم به سمت چپ رفتم به سمت جایی که بهمن گیر بود !میشد مرگ رو توش احساس کرد.نمی تونم بگم چه احساسی داشتم مکان و زمان از دستم در رفته بود!!!
فقط می رفتم!به کجا معلوم نبود هیچ چیز را احساس نمیکردم.در حالی که تمام وجودم پر از حس بود!!!پای چپم به شدت ضرب دید ولی من متوجه نبودم!به طرفی که مرا به خودش جذب میکرد حرکت می کردم.فقط می دونستم باید برم!؟!باید میرفتم شاید بخاطر اینکه یک چیزی توی این برف گم کردم باید میرفتم شاید بخاطر اینکه تکلیف خودم رو با خودم مشخص کنم باید میرفتم شاید بخاطر اینکه فکر نمی کردم بلکه با دل و جان احساس میکردمباید میرفتم شاید بخاطر اینکه ...
همه چیز یادم می یاد و هیچ رو به خاطر نمی آورم!
یکدفعه صدای بچه ها بگوشم خرد "برگرد-برگرد" تصویر گنگی روی تپه ای که بساطمون پهن بود میدیدم که به سمتش واستادم چند لحظه طول کشید تا فهمیدم کجام و چه کار
می کنم ! باز صدا اومد "برگرد-مهدی برگرد"داد و فرياد کردم و با باتوم علامت دادم که نمی تونم برگردم ده دقیقۀ دیگه میرم جلو دیگه صدا نیومد!می دونستم اگه برنگردم بچه ها از دستم دلخور می شن يه خورده ديگه رفتم جلو بعد برگشتم و همه نگرانم
شده بودن!
آخرش که داشتیم برمی گشتیم باز هم باهم بودیم و من میدونم که ما میتونیم گروه خیلی خیلی خوبی باشیم!
مهدی
پوزه روباه
ديروز قرار بود بريم قلعه دختر اما به علت راهنمايی اشتباه بسيار دور شديم.ايشالا به زودی قله رو صعود ميکنيم و شرح کاملش رو مينويسم.فعلا عکسهای ديروز....

از آهار شروع کرديم...

اکثر راه برف کوبی داشتيم...

کم کم فهميديم چقدر اشتباه اومديم...(آقايون دارن تیپ منو مسخره ميکنن!)

اينجا اتراق کرديم و علی طی يک حکم حکومتی تمامی اصول پزشکی و حرفه ای را ملغا اعلام کرد...

به نظر ميرسيد که شکار يک عقاب بوده...

اين علی معلوم نيست نهار به ما چی ميده(محتويات:تخم مرغ،گوجه،پنير،کنسرو تن،کره و البته کنسرو ذرت)!!!

اين يکی واقعا بدن شرحه.
از آقا مهدی به خاطر عکسا تشکر ميکنم.
مصطفی
دوستی...
این چند روز من متاسفانه فکرم خیلی مشغول بود.چند تا مشکل با هم سرم خراب شد و خلاصه بدجوری حالم گرفته شده بود برا همین هم اینجا چیزی ننوشتم چون نمی تونستم بنویسم.به محسن گفتم update کن که واسه کامپیوتر اون هم مشکل پیش اومده بود.به هر حال من update کردم.اما...
این چند روز که مشکل داشتم واقعا بچه ها خیلی سعی کردن به من کمک کنن و من واقعا شرمنده همشون شدم.شاید اون روزای اولی که با هم آشنا شدیم فکر نمی کردیم که یه روز تا این حد صمیمی بشیم اما یکی از دستاورد های کوه همین دوستی بود که اتفاقا نه در مواقع شادی بلکه در مواقع سختی و تلخ کامی به کمک هم اومدیم.من اینجا واقعا از همشون تشکر میکنم اما دلم نمیاد که این رو هم نگم که مهدی واقعا تو روزی که واقعا وضعم خراب بود با هام صحبت کرد و منو زنده کرد.گذشته از این که این مشکلات حل بشود یا نه آنچه میماند همین دوستی است.

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار!
بنام خدا
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
من و هم صحبتی اهل ریا؟ دورم باد / از گرانان جهان رطل گران ما را بس
صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی. بهمن در رسیده است و گوسفند انتخابات را می پرورند تا به مسلخ اسفند ماه ببرند. زنجیر بافان سخت در کارند. پرده داران نظارت همه را به شمشیر استصواب زده اند و کسی مقیم حریم حرم نمانده است. قهوه خاتمت جامعه مدنی را خورده اند و نامه تعزیت اخلاق و عدالت را نوشته اند. گرسنگان قدرت نشسته اند تا بر جنازه کشتگان نظارت عروسی مستانه ای به پا کنند.
در این برهوت بی اخلاقی و بی عدالتی، دوستان همدل بی تابانه از من می پرسند با انتخابات چه می کنی؟ می گویم: انتخاب می کنم اما عدالت را نه تبعیض و قساوت را. این گوسفند اسفندی که نه ذبحش شرعی است و نه گوشتش حلال چه جای خوردن دارد؟
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار/ بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
نامه دکتر سروش در مورد انتخابات مجلس.
مصطفی
اورست
"همیشه متعجب بوده ام که چطور چند میکرون نایلون فاصله بین تو و نشستن در طوفان و یخ زدن است."
پت آتنز.کمپ دو اورست در حالی که به همراه بيشاپ و پتر هيلاری و شرپا ها سعی ميکنن چادر را دربرابرطوفان نگه دارند.
سايت نشتال جئوگرافيک يک صعود مجازی به همراه اين سه کوه نورد که فرزندان اولين کوهنوردان فاتح اورستند گذاشته که جالب هست.حتما ببينيد!
مصطفی
رواق منظر چشم من آشيانه توست...
امروز کلی با مهدی بحث کردیم. مهدی حسابی به هم ریخته بود و من که تقریبا هیچ کاری از دستم بر نمی اومد، سعی میکردم هرجوری که بتونم مهدی رو آروم کنم. بعد از تقریبا سه ساعت حرف زدن وچاره اندیشی از ماشین مهدی پیاده شدم و شروع کردم به راه رفتن توی خیابون. میخواستم تا میتونم از خونه دور بشم، چون اصلا حس خونه رفتن رو نداشتم. قدم زنون توی خیابون راه میرفتم و به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر میکردم. طرف های میدونِ یه سری داربست زده بودن و یه نمایشگاه کتاب راه انداخته بودن. با خودم گفتم بهتره خودم رو با دیدن این کتابا سرگرم کنم تا شاید بتونم بهتر فکر کنم. نمایشگاه بامزه ای بود. از کتابای کامپیوتری گرفته تا انواع و اقسام کتابای ارتباط انسان با خدا...خلاصه دیدنی بود. رفتم طرف کتابای روانشناسی. یکی از اونا به نام "چگونه با دیگران رابطه برقرار کنیم" نظرم رو جلب کرد. البته نه به خاطر اسمش؛ بلکه به خاطر اینکه با فونت بزرگ روش نوشته بود "پرفروش ترین کتاب سال نمیدونم چی چی...". دو نفر اونو ترجمه کرده بودن. یه هفت هشت دقیقه ای کتاب رو وارسی کردم. الحق که دستشون درد نکنه؛ اینقدر افتضاح بود که دیگه رغبت نکردم طرف بقیه کتابا برم. داشتم از نمایشگاه بیرون میزدم که یه سری کتاب حافظ در قطع و اندازه های مختلف دیدم. توی ذهنم اومد که یه شب وقتی توی میانکاله آتیش روشن کرده بودیم و دور آتیش نشسته بودیم علی گفت: "جای یه کتاب حافظ اینجا خالیه." و انصافا که راست میگفت. یکی از اونایی که اندازه دوتا بند انگشت طول و عرضشونه و اندازه یه وچب قطرش رو برداشتم. با خودم گفتم : شاید حافظ بتونه یه کمکی به ما بکنه. نیت کردم و بازش کردم :
رواق منظر چشم من آشیانه توست **** کرم نمای و فرودا که خانه خانه توست
بلطف خال و خط از عارفان ربودی دل **** لطیفه های عجب زیر دام و دانه توست
دلت بوصل گل ای بلبل صبا خوش باد **** که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن **** که این مفرح یاقوت در خرانه توست
به تن مقصرم از دولت مُلازمتت **** ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل بهر شوخی **** در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار **** که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز **** ازین حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک برقص آرد **** که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست
کتاب رو گرفتم و رفتم طرف خونه...
محسن
عکسهای اهواز
اول يه توضيح کوچيک:
اين وبلاگ از اول قرار بود توسط همه بچه های کلونی ۸۰ يعنی من(مصطفی)و مهدی و محسن و علی نوشته بشه اما خوب علی که خودش بلاگ خوب در کوه رو زد و مهدی و محسن هم نشد که بنويسن.به هر حال اين آقا محسن که اتفاقا خيلی بچه گليه و اهل کتاب و خلاصه اين چيزا هم هست تصميم گرفت بالاخره تو اين وبلاگ بنويسه.اولا که حضورشون رو خير مقدم ميگم ثانيا که از بقيه هم دعوت ميکنم اگه قابل دونستن بيان بنويسن که اين وبلاگ يه وبلاگ گروهی حسابی بشه!
اما اهواز:

طلوع زيبای آفتاب لب کارون

حواصيل(نميدونم ديکتش درسته يا نه!)

اينم شلمچه يه نسل بعد!

اين آقا ثمره ۲۰ سال دموکراسيه!
مصطفی
من اومدم...!
سلام.
تعجب نکنین. من مصطفی نیستم....!
تصمیم گرفتم که توی این وبلاگ بنویسم. البته یه وقت فکر نکنین که چون مصطفی رفته اهواز و من چشم اونو دور دیدم از فرصت استفاده کردم و میخوام اینجا بنویسم، نه.... در واقع قرار بود همه بچه های کلونی توی این بلاگ بنویسن؛ اما به دلایلی که مهمترینش تنبلی بود من چیزی ننوشتم و مصطفی به تنهایی این بار عظیم رو بر دوش کشید...! چند وقت پیش بود که با مصطفی صحبت کردم و بهش گفتم که خیلی دوست دارم من هم توی وبلاگ بنویسم و با همدیگه این وبلاگ رو به روز نگه داریم. اون هم استقبال کرد و قرار شد من هم در اولین فرصت، اولین نوشته ام رو اینجا بگذارم. به نظرم اینطوری هم وبلاگ سرحال میاد و هم من یه چیزهایی یاد میگیرم...! البته به هیچ عنوان قول نمیدم که نوشته هام مثل مصطفی خوندنی و جذاب باشه. سعی میکنم هر از چندی بین مطالب مصطفی من هم مطالبم رو بنویسم و نوشتن گزارش کوهپیمایی هایی رو که مصطفی نمیتونه همراهمون بیاد رو بر عهده بگیرم.
در کل پیشنهاد و انتقاد هاتون میتونه جهت حرکت منو هر چه بیشتر تصحیح کنه
اوه... فکر کنم یادم رفت خودم رو معرفی کنم: محسن از بچه های کلونی 80
به امید روزهایی بهتر
اهواز
سلام
ازهمه دوستانی که اين وبلاگ رو ميخونن مچکرم.من در مورد ميانکاله مطلب و عکس زياد داشتم ولی متاسفانه وقت به روز رسانی نداشتم.مثلا ميخواستم عکسای خوبی که گرفته بودم رو بذارم و يا وضعيت حفاظت از منطقه رو تشريح کنم.حالا ايشالا بعدا اين کارو انجام ميدم.الان دارم آماده ميشم که يه سفر البته خانوادگی بريم اهواز.خيلی دوست داشتم تهران می بودم و با دوستان ميزديم تو کوه و لی خوب نشد.به هر حال فکر کنم از اهواز بتونم به روز کنم و چند تا عکس از طبيعت زيبای اونجا و به خصوص کارون بزارم.منتظر باشيد!
ميانکاله بهشت پرندگان(۳)
پرندگان میانکاله
با اینکه شب سردی را گزراندیم اما همه بچه ها خوب خوابیدند.صبح حدود ساعت 6:30 از خواب بیدار شدیم.البته ما فکر میکردیم بچه های انجمن ساعت 5 میان و ما رو بیدار میکنن و اون موقع برا دیدن پرنده ها بریم اما بچه های انجمن نیامدند و ما خواب موندیم. به هرحال چکمه ها رو پوشدیم و دوتا از سگها رو ورداشتیم و رفتیم.امید زیادی داشتیم که بیشتر پرنده ببینیم.به سمت تالابی که دیروز رفته بودیم حرکت کردیم و حدود 30 دقیقه بعد به تالاب رسیدیم.
واقعا قلم من و دوربینم از گفتن و نمایش آنچه دیدیم قاصرند.از دیدن اینهمه پرنده یکجا در بهت و حیرت فرو رفتیم.وقتی دوربین میکشیدی فقط پرنده میددیدی.مرغابی,فلامینگو,پلیکان مرغ دریایی.همه بودند.خیلی خیلی زیاد. فیلم های خیلی خوبی این آقا مهدی گرفت من هم فکر کنم این عکسم بد نشد.

به هر حال مدتی در کنار آب بودیم تا آقا مهدی زد به اب و ما هم به دنبالش!

نکته جالب این بود که این سگی که همراهمون بود علیرغم سردی هوا با ما به آب زد و واقعا حیوان با مرامی! بود البته ما بعدن از خجالتش در اومدیم!
به راه درون آب ادامه دادیم تا اینکه علی در جزیره روبرو مون یک نقطه شاخصی دید که از همه جزیره بلند تر بود.ابتدا گفت که ابنا شکارچی هستند.ولی وقتی کمی جلوتر رفتیم فهمیدیم که یک عقاب با صلابت بر فراز جزیره ایستاده.صحنه جالبی بود که واقعا نمی تونم توصیف کتم.فقط چشماتون رو ببندین و تخیل کنید.فیلم جالبی از اون عقاب گرفتیم و به سمت جزیره رفتیم که الته عقاب پرید و دور سر ما چرخی زد و رفت.تصمیم گرفتیم بر گردیم.صبحانه ای بخوریم و اگه کاری از دستمون بر اومد بکنیم.
جشن شروع می شود
وقتی رسیدیم کم کم منطقه داشت شلوغ میشد و مهمان ها از اطراف میرسیدند. بجه های انجمن به شدت در جنب و جوش بودند.

در قسمت بالای منطقه محل سن و اجرای برنامه بود که بک ارگ هم قرار داشت و پارچه نوشته جشن به یک قایق در پشت سن وصل بود.در پایین سن کمی بالا تر از دریاچه غرفه ای تشکیل شده بود که سوغات محل و کارهی دستی وهمچنین پوستر های عکس های طبیعی میفروخت.در کنار این ها غرفه مسائل فرهنگی زبان اسپرانتو قرار داشت و در پشت همه اینها نمایشگاه کاریکاتور بود.پایین در امتداد دریاچه چادرها قرار داشت و بعد از آن قسمتی که پارچه نوشته هایی با مضمون حمایت از محیط زیست قرار داشت.در بالای اینجا بر روی تپه مانندی حیوانات تاکسی درمی شده بودند.
جشن حدود ساعت 9:30 با رسیدن موتور برق شروع شد.در ابتدای جشن چند سخنرانی صورت گرفت و بعد از اون یک کار گاه جالب در مورد نقشی که NGOها می تونن در رفع مشکلات منطقه داشته باشند تشکیل شد که ما در اون حضور داشتیم.حدود ظهر 1 ساعت برای نهار به ما فرصت دادند که نهار رو اماده کردیم.در این مدت برای ما دفتر یادبود انجمن را آوردن که بچه ها هر کدوم یه چیزی نوشتن و من که در حال آشپزی بودم هم سریع یه چیزی نوشتم که ماشالا اینقدر خوشختم که بعید میدونم موفق بشن بخونن.خلاصه نهار و خوردیم و جشن با مراسم موسیقی محلی و نمایش فیلم ادامه یافت.در آخر برنامه با بچه های انجمن عکس یادگاری گرفتیم و خانم عطاریه به ما پوستر های زیبایی از دماوند هدیه داند که اینجا از ایشون تشکر میکنم.چادر ها رو جمع کردیم و که دیدیم برنامه گشتن منطقه با وانت هست که این وانت سواری هم خیلی کیف داد.خدود 5 بود که منطقه را ترک کردیم.
برگشت
در راه برگشت بسیار خسته بودیم و سر مهدی درد میکرد.بچه های انجمن که تازه راحت شده بودند و این جشن رو موفق برگزار کرده بودند کلی سر کیف بودند و در اره شعر می خوندن و دست میزدن و خلاصه خیلی شاد بودمد.جالب اینبود که شعرهایی که میخوندن خیلی به شعر هایی که ما موقع برگشتن از کوه میخوندیم نزدیک بود و حتی شعر پارسال بهار رو که ما ارادت خاصی به هش داریم رو خوندن.خلاصه کمی به این منوال گذشت که من تصمیم گرفتم چند عکس بگیرم که البته همین چندتا عکس موجب شد جو صمیمی بشه و خلاصه ما هم به اونا پیوستیم.تا اینکه به ساری رسیدیم.

در ساری در پی اصرار زیاد خانم عطاریه به مغازه مانتو فروشی یکی از دوستان رفتیم و اونجا کمی استراحت کردیم و این آقا محسن یه قهوه درست کرد و خوردیم.خانم عطاریه با آقای کارلوس خان در مورد مشکلاتی که براشون در راه تشکیل انجمن پیش اومده بود صحبت میکرد و واقعا دل پری داشت که اینجا فرصت توضیحش نیست.از همون مشکلاتی که البته تو این مملکت دیگه عادت کردیم بشنویم.
ما فکر میکردیم که قطار ساعت 7:30 حرکت میکنه پس حد.د یه ربع به هفت از خانم عطاریه,خواهرشون منا خانم و آقای کارلوس و اون دوستمون که اسمش یادم نیست بابت مهمان نوازی گرمشون تشکر کردیم و خداحافظی کر دیم و یه سمت ایستگاه راه آهن رفتیم.
در حاشیه
1.خانم عطاریه واقعا پر انرژی کار میکردند و من واقعا پشتکار ایشون رو تحسین میکنم.در این عکس اون خانمی که در پشت عکس با دوتا دست پر داره میدو خانم عطاریه هستند.واقعا خدا قوت!

2.مشکلات فراوانی بر سر راه جشن بود که البته بچه های انجمن از جون و دل مایه گذاشتند و مشکلات رو با "هیچی" حل کردن.به خصوص آقای منصوری به نظر من تو راه انداختن کارا نقش عمده ای داشت.
3.بچه های انجمن بچه های افتاده,با صفا,دوست داشتنی و بسیار مهمان نواز بودند.به قول مهدی آدم های "free" بودند به خصوص اون آقا احسان که بیش از حد با حال بود!
نهایتا باز هم از طرف بچه های کلونی 80 از اونا تشکر میکنم و براشون آرزوی شادکامی دارم.
لينک ها:
علي(عکس های عل رو حتما بيينید)
ميانکاله بهشت پرندگان(۲)
آشنايی با منطقه
پوشش گیاهی منطقه اکثرا بته های خار مانندی بود به همراه جنگلهای در خت انار که البته به ندرت درخت های دیگری نیز دیده میشدند.از اونجا که علی برنامه های شکار زیاد رفته بود و چشم تیزی داشت جلوتر از همه حرکت می کرد.فکر کنم حدود 10 دقیقه رفتیم که ناگهان یک قزقاول نر از حدود 30 متریمون پرواز کرد که بلافاصله جفتش هم دنبالش رفت و در میان درختان گم شدند.مقداری غافلگیر شدیم و نتونستیم عکس یا فیلم بگیریم.البته کلا هدفمون هم این نبود که عکس بگیریم.به راه ادامه دادیم که یک عقاب دریایی بر فراز منطقه دیدیم که خوشبختانه به سمتمان آمد و فیلم خوبی ازش گرفتیم.مشکل اصلی که من تو این برنامه باهاش مواجه بودم این بود که لنز تله نداشتم وگرنه واقعا عکسهای محشری از پرنده ها می گرفتم!(عروس بلد نبود برقصه...).
خلاصه برای صرف نهار برگشتیم. وقتی بر گشتیم بچه های انجمن در حال آماده سازی درنا های کاغذی برای جشن بودند.ما نیز سعی کردیم کمک کنیم و حدود ساعت 2 بود که نهار مون رو که املت تن ماهی! بود رو خوردیم.بعد از نهار در پیاده کردن حیوانات تاکسی درمی که گویا از بهشهر رسیده بود پرداختیم تا عصر که بار دیگه عازم منطقه برا دیدن پرنده ها شدیم.مطلبی که اینجا باید اضافه کنم این است که بچه های انجمن در برابر درخواست های ما خیلی کم به ما کاری می سپردن.این رو گفتم به این منظور که فقط یادتون باشه ما کار چندانی نکردیم و واقعا بچه های انجمن ما رو خجالت زده کردن و ما دوست داشتیم مشارکت بیشتری داشتیم.
به هر حال ساعت حدود 4:5 بود که دوباره تصمیم گرفتیم که به منطقه بریم و البته اینبار با یک از بچه های محلی یعنی ممد(محمد).
قرقاول
وقتی که در مورد منطقه و پرنده ها با بچه های انجمن صحبت می کردیم با یکی از اهالی زاغمرز که گویا برای کمک اومده بود به نام ممد آشنا شدی که بچه بسیار خوبی بود و بعدا در موردش صحبت میکنم.به همراه یک سگ که سر نهار به هش غذا داده بودیم دو باره به سمت منطقه رفتیم.اینبار کمی بشتر جلو رفتیم که به یک منطقه باتلاق مانند رسیدیم.ما خیلی ناراحت شدیم که چکمه هامون رو نبردیم اما به هر حال وسوسه دیدن تالبی که در دو سه کیلومتریمون قرار داشت و قرار بود پر از پرنده باشه اجازه نمی داد برگردیم.ممد که فکر میکرد با چهار تا بچه سوسول تهرونی طرفه
داشت بر میگشت که من زدم تو آب و البته عمق زیاد نبود و بدون مشکل به سر تالاب رسیدیم.تا یادم نر فته بگم که بین باتلاق و تالاب لای بته ها قرقاولی بود که سگ همراهمون به هش حمله کرد و تقریبا از دوسه متری علی پرید هوا که من بالاخره این عکس که نسبت به بقیه عکسام به پرنده نزدیک تره رو گرفتم.در کنار آب بود که ما دسته های بزرگ فلامینگو,مرغابی,مرغ دریایی دیدیم و برای اولین بار لذت دیدن این همه پرنده در حال وحشی را چشیدیم.حدود بیست دقیقه اونجا بودیم که هوا رو به تاریکی گذاشت و بر گشتیم.
شب نشینی و ممد
بر گشتیم.هوا کم کم داشت تاریک می شد و وسائل جشن نرسیده بود و بچه های انجمن به شدت نگران جشن بودند.یک چادر جدید بر پا شده بود ولی گویا به جای میز و صندلی های مورد نیاز برای برپا کردن غرفه ها از به شهر نوشابه اومده بود.به همین علت خانم عطاریه تصمیم گرفتند خودشون با بقیه بچه های انجمن برن زاغمرز و ممد را با ما در منطقه تنها گذاشتن.
علی پیشنهاد داد که هیزم جمع کنیم و آتیشی درست کنیم و خلاصه دور آتیش شب نشینی داشته باشیم که همه موافقت کردن و بچه ها رفتن دنبال هیزم و من هم البته رفتم دنبال چای درست کردن.هیزم ها تر بودن ولی بالاخره با زحمت آتش درست شد و لحظات فرح بخشی را کنار آتش داشتیم و شعر خوندیم و حرف زدیم.این چیزها برا ممد اصلا جالب نبود و رفت تو مهمانسرا محیط زیست و بعد از چند دقیقه داد زد بیان فوتبال ببینید.و ما واقعا تعجب کردیم که این فضای با حال رو آدم ول میکنه که فوتبال ببینه؟

خلاصه ما به شب نشینی ادامه دادیم تا اینکه بچه های انجمن رسیدن (درست یادم نیست کی)و ما فهمیدیم که از زاغمرز تا اونجا رو پیاده اومدن.خسته نباشیدی گفتیم و از اوضاع پرسیدیم که گفتند قرار فردا صبح وسائل بیاد.رفتند در مهمانسرا و فیلم سازمان محیط زیست از منطقه را دیدند و البته ما رو هم دعوت کردند ولی ما ول کن آتیش نبودیم.شب موقعی که بچه های انجمن میخواستن برن خیلی به ما اسرار کردن که بریم در خانه طبیعت زاغمرز بخوابیم که ما حاضر نبودیم که از منطقه خارج شیم.به نظر میرسید که ما رو دست کم گرفته بودند.به هر حال ما ماندیم و قرار شد در چادرها بمانیم و اونها به زاغمرز رفتند.حدود ساعت 11:30 رفتیم بخوابیم.از آتش که جدا شدیم تازه متوجه شدیم هوا چه سرد هست به طوری که تمام وسایلمان از رطوبت و سرما خیس شده بود. همه لباس هایمان را پوشیدیم و به خواب فرو رفتیم تا فردا صبح زود بریم به سمت تالاب و پرنده ها رو ببینم.
ادامه دارد....
ميانکاله بهشت پرندگان(۱)
همه جریان از حدود دو ماه پیش تو راه پله دانشگاه شروع شد وقتی علی به من گفت که یه برنامه Bird watch هست.بریم؟منم پرسیدم که یعنی چی و بعد توضیح داد یعنی دیدن پرندگان وحشی و اینکه نویسنده بلاگ ارپه از ما دعوت گرمی کرده.خلاصه همه بچه ها پایه بودن به چند جهت یکی اینکه بعد امتحانا برا خستگی در کنی مناسب دیگه اینکه خوب به هر حال تجربه جدیدی در طبیعت گردی خواهد بود.پس مصمم به شرکت در این برنامه شدیم.
بعد از چندی البته بیشتر در جریان چند و چون برنامه قرار گرفتیم.و متوجه شدیم که مریم خانم بلاگ ارپه(خانم عطاریه) از بچه های فعال محیط زیست ساری هستند و اینکه تصمیم دارند مراسمی به عنوان "جشن ورود پرندگان مهاجر"بر گزار کنند.بحثی که بین ما بود این بود که حتما یک روز بیشتر در منطقه باشیم تا بتونیم با فراق بال بیشتری منطقه را باز دید کنیم و هم اینکه اگه کاری از دستمون بر اومد ما هم کمک کنیم و در این برنامه سهیم باشیم.به این ترتیب شد که پس از مشورت با خانم عطاریه تصمیم گرفتیم شنبه عصر با قطار عازم بهشهر بشیم و دوشنبه عصر بعد از پایان مراسم برگردیم.به ایصورت بود که ساعت 7:25 عصر شنبه سوار قطار شدیم....
در قطار
وقتی در قطار مستقر شدیم کمی در مورد شرایط منطقه صحبت کردیم و البته مقداری جوک بیمزه نی گفتیم و شنیدیم.نهایتا حدود ساعت 10 بود که شام رو که اولویه بود خوردیم.و خوایدیم که البته گرمای قطار کمی برامون مشکل ایجاد کرد.به هر حال ساعت3 یکشنبه ما از خواب بیدار شدیم و حدود3:30 در ایستگاه بهشهر پیاده شدیم. من مقداری سر درد داشتم ولی بقیه بچه ها فقط کمی مشکل کم خواب داشتند.قرار ما بدین شکل بود که خانم عطاریه و بجه های محیط زیست اینجا دنبال ما بیان اما بعد قرار عوض شد و قرار شد ما به نکا بریم.ساعت حدود 4:30 بود که خانم عطاریه به موبایل علی زنگ زدند و گفتند که مینی بوس زود تر از 7:30 گیر نمیاد و اینکه قرار شد بریم نکا.ما که دیدیم که فرصت داریم کیسه خواب ها رو در همون ایستگاه پهن کردیم و استراحتی کردیم.دورو بر ساعت 6 بود که صبحانه خوردیم و عازم میدان جانبازان نکا شدیم.
به سمت منطقه
بچه های انجمن نگاه سبز ساری که قرار بود دنبال ما بیان دچار مقداری دردسر شده بودند به طوری که حدود ساعت 9 تا 9:30 بود که به محل قرار رسیدند.طی این مدت من کمی عکس گرفتم و خلاصه مقداری معطل شدیم.

.به هر حال با رسیدن خانم عطاریه و استقبال گرمشون از ما خستگی از تنمون در رفت و سوار بر مینی بوس به سمت منطقه رهسپار شدیم.برای رسیدن به منطقه میانکاله میبایست از زاغمرز میگذشتیم و میگذشتیم.در زاغمرز چند توقف کوتاه داشتیم تا وسایل جشن را از بچه های خانه طبیعت میانکاله بگیریم. در راه جند صحنه تاسف بار دیدیم که یکی دریاچه لپو بود که اخیرا در آن غرق شکنی وحشیانه ای صورت گرفته بود و ديگری بندری بود که در اون منطقه واقع بود که به اکوسیستم منطقه لطمه چشمگیری وارد کرده بود.به هر حال حدود ساعت 10 بود که وارد منطقه میانکاله شدیم.
چادرها رو یارو کردیم!
منطقه میانکاله همانطور که در این نقشه 
می بینید در جنوب شرق در یای خزر واقع است به طوری که از شمال به دریای خزر و از شرق و جنوب به دو تالاب محدود می شود و از این روست که آن را شیه جزیره می نامند.وجود همین تالاب هاست که موجب جذب میلیونی فلامینگوها که بدنبال مکانی برای فرار از سرمای سیبری هستند می شود.
بعد از پیاده شدن از مینی بوس سکوت دل انگیز منطقه,مرداب زیبایی که جلویمان میدیدیم و خلاصه فضای حاکم بر منطقه ما رو مبهوت خود کرد.کمک کردیم و وسایل را ار مینی بوس پیاده کردیم و کمک کردیم تا چادرها رو برپا کنیم. نکته جالبی که اینجا با اون برخورد کردیم اصطلاح جالب "یارو کردن"بچه های زاغمرز بود که نوعی فعل مبهم بود.مثلا به جای اینکه بگن چادرها رو بر پا کنیم می گفتن چادرها رو یارو کنیم.این اصطلاح برای ما از این برنامه به یادگار موند.خلاصه پس از مشورت با خانم عطاریه کمی برای پیاده روی به درون منطقه رفتیم.خانم عطاریه تاکید داشتند که زیاد دور نشیم چون امکان گم شدن بود......

آدم برفی
متاسفانه زياد وقت ندارم توضيح بدم چون دارم برا ميانکاله آماده ميشم.

فرهنگ تو اين برنامه همراه ما بود و کارهای متحير العقولی انجام داد!

اينم آدم برفی با نام کلونی ۸۰ !در ضمن سايه وسطی عليه که بالاخره تونست بياد کوه!
ايشالا چند روز ديگه با يه گزارش رديف از ميانکاله در خدمتيم!
کوه
کوه نوردی قطعا یک ورزش نیست.این مطلبی است که هر کوه نوردی بر آن تاکید دارد.ورزش عملی است که در آن رقابت وجود دارد اما در کوه خنده دار ترین چیز این است که موقع دیدن یک کوه نورد دیگر به ذهنت رقابت خطور کند.کوه نوردی ورزش نیست زیرا ورزش فعالیتی بدنی است برای رسیدن به شکلی از آمادگی جسمانی اما کوه نوردی ,حداقل برای من و آنها که من می شناسم,فعالیتی است برای رسیدن به آمدگی روحانی,و از آن روست که معتقدم که بیش از آمادگی جسمانی ,کوه نورد نیاز به آمادگی روحی برای آن دارد.آری آنگاه است که روح جسمت را به دنبال خود بالا می کشد و این لذت روحانی تورا آنچنان سرمست می کند که دیگر خستگی جسمانی را فراموش می کنیم.مدتی با یک کوهنورد حرفه ای کوه میرفتم و این جمله او همیشه یادم می ماند که "در کوه هرگز نباید خسته شوی" و البته حالا میفهمم که منظورش چه بود.کوه جایی است برای سکوت,برای تفکر و به خود فرو رفتن,باز گشتی است به خویشتن خویش که ما همانا از طبیعت بوده ایم و اکنون خودمان را در میان این زندگی ماشینی گرفتار کردیم.در کوه به خدا نزدیکتریم چرا که پیش از آنکه جسمت به قله برسد قطعا روحت این سیر معنوی را پیموده است.حتما شنیده اید که پیامبران نیز برای نجوای الهی به طبیعت پناه می بدند و خود را از بشر و بشریت دور نگاه میداشتند.آری کوه نوردی وسیله ایست برای فرار از بشریتی که ما ساخته ایم و دنیایی که خودمان بر سر خودمان آوردیم و نبردی که آغاز کردیم برای مبارزه با طبیعتی که تحمل میکند ضربات پیاپی ما را بر قامت نحیف و رعنایش.کوه جمال طبیعت است و موفق رندانیند که نه با آن درگیر که در آن غرق شوند.با کرشمه هایش کرشمه بیایند با ناز هایش ناز کنند و با غرشش بغرند.آری کوه نوردی هنر یکی کردن خود با طبیعت است آنچنان که به اصل خود که در برابر طبیعت موجودی هستی چون دیگر موجودات پی ببری.کوهنوردی فراری است از مردگی روزمره به زندگی.به آنچه بتوان "زندگی" نامید.
و در نهایت به قول دوست خوبم علی"به کوه می روم تا خود را برای یک هفته مذخرف دیگر آماده کنم."
در ضمن دوستان ما ایشالا قراره در جشن ورود پرندگان مهاجر در میان کاله شرکت کنیم.به لینکی که دادم مراجعه کنید تا اطلاعات بیشتری در مورد این جشن کسب کنید.
دو مصطفی دو محسن!
جمعه هفته پیش بالاخره بعد از چند هفته خر زدن تونستم برم کوه.آقا خیلی ردیف بود.از اونجایی که روزهای اول هفته پیش تو تهران بارش داشتیم هوا تمیز تمیز بود.خیلی کم پیش اومده بود که تهران رو به این تمیزی ببینم.خلاصه شب قبل با محسن قرار گذاشتیم و محسن گفت ناظم و چند تا از بچه های مدرسه ای که توش درس میده میان.منم گفتم مشکلی نیست چون اصولا میخواستیم برنامه سبک بریم قرار شد ساعت 7 تجریش.خلاصه آقا که شما باشید من صبح ساعت 6:10 دقیقه بیدار شدم ولی گفتم بابا اینا این کاره نیستند و گرفتم دوباره تا 6:30 خوابیدم.وقتی رسیدم سر قرار ساعت 7:20 دقیقه بود و آقایون که زودتر اومده بودن یه سری متلک بارمون کردن.از مدرسه محسن, آقا مصطفی که ناظم بود و دو تا از بچه ها که یکی شون همراه پدرش اومده بود آمده بودند.یکی از بچه ها اسمش محسن بود و خیلی شیطون و بازیگوش بود که من کلا از ا ین تیپ بچه خوشم میاد اون یکی هم فکر کنم چون باباش بود تو ردرباسی گیر کرده بود.خلاصه با این وضع گفتم ما تا پناه گاه کلک بریم شاکار کردیم.از سمت گلاب دره حرکتو آغاز کردیم.این آقا محسن و آقا مصطفی خوب بالا می اومدن ولی اون دونفر دیگه یعنی آقای مرتضوی و پسرش زود خسته شدن!یه بار دیگه میگم هوا خیلی عالی بود.خلاصه سرتون درد نیارم فقط بگم که با کلی دردسر تیم و تا گردنه کلک کشیدیم بالا.تا اونجا که یادم میاد ما خودمونم دفعه اول کلی حال کردیم رسیدبم گردنه کلک.در آخر هم بگم که این برنامه خیلی خوش گذشت و موقع برگشتن کلی لیز خوردیم و من تازه فهمیدم ایت آقا مصطفی و آقا محسن جه آدمای باحالی بودن.

تو این برنامه مهدی هم به خاطر امتحانا نیومد.یشالا هفته بعد همه کلونی 80 با خوب شدن پای علی یه برنامه ردیف میریم.
در ضمن از همه بچه هایی که تولدم رو تبریک گفتن مچکرم به خصوص این علی آقا که هدیم فرستاد!
تولد
امروز 2۰ سال از زندگی من میگذرد.سالهایی که هریک کاویدند این وجود مرا که رسیدم به اینجا.به چیزی که الان هستم.هر سال با سال پیش فرق کردم,سعی کرده ام فرق کنم که از جمود و ایستایی متنفرم.آری این سالیان گذشت و هیچ پیدا نیست که در سالیان پیش رو چه در پی دارم.هر چه به این فکر می کنم که این سالها به چه سرعت رفت و چه بسا پر پر شد در جلوی چشمانم بیشتر عصبی می شوم.به یاد دوران نوجوانی,آری میدانم که سنگین حرف میزنم,به یاد آنها که مرا نجات دادند از زندگی خاکستریم,به یاد آنها که راه زندگانی را نشانم دادند.به یاد روزگاری که جز دفتر خاطراتی که ساخته بودم برای خالی کردن خودم کسی نبود که بشنود این صدای دل مرا.به یاد انزوا و در خود بودنها و با خود سخن گفتنها و دیوانه شدنها .به یاد...
از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن مچکرم.
ای بکس(بر وزن ای ول)
بد جور جو گیر این امتحانا بودم.البته خدایی نکرده فکر نکنین من خرخونما.آرزو دارم یه روز حتی به صورت تیکه هم شده یکی به من بگه خرخون منتها من ماشالا انقدر سوابق علمی درخشانی دارم دیگه خودم از خودم خجالت کشیدم! نشستم درس خوندم.تازه فهمیدم این درس خودنم عالم جالبی داره.اینکه آدم بفهمه که این چیزا که همیشه با بهت به اونا نگا میکنه و سر کلاسش میخوابه جریانش چیه خوب خودش واسه خودش جالبه.اما واقعا این دو هفته سخت گذشت.خدا رو شکر تموم شد البته من سه تا امتحانم مونده ولی خوب اصل کار واسه من تمومه.
اما این چند وقت که نبودم خیلی به سرم زد بیام تو وبلاگ بنویسم به خصوص که میدیدم دوستان سر میزنن و پیام هاشون شرمنده میکنن.اما میترسیدم از جو بیام بیرون.
تو این چند وقت خیلی مطالب به سرم زد که در موردشون بنویسم.مثلا فیلمthe wall پینک فلوید رو دیدم که واقعا محشر بود.تفکر پست مدرنpost modern با استفاده از هنر سورئال(.(Super realism وچه قدر من این تفکر و سبک رو دوست دارم.میخواستم از خودمان بنویسم که گیر کردیم بین جهان در حال کوچ از مدرنیسم به پست مدرنیسم و جامعه در حال کوچ از سنت به مدرنیسم و واقعا تبدیل شدیم به یه چیز قاطی پاتی! راستی فکر میکنید فاصله فرهنگی شما با پدرتان بیشتر است یا با یک شهروند غربی؟در the wall سخن از روزمرگی این جهان بود.از اوفول انسان به یک محصول کارخانه بود که بی اختیار بر روی غلطک زمان در کارخانه ای که از زمان انقلاب صنعتی که روزی موجب مباهاتمان بود تاسیس شد در حرکت است و این بار خود محصول است در نهایت به زباله های صنعتی می پیوندد.وانسان تنها آجری دیگر در این دیوار است!
مسائل سیاسی هم جالب بود به خصوص این مقاله بهنود که پیشنهاد میکنم بخونید.
اما از این مطالب که بگذریم میرسی سراغ اصل مطلب که کوه است وطبیعت و طبیعت گردی!
آقا این هوا این چند وقت بد رقم هم هوابود(هم هوا یعنی و قتی همه سلول های بدنت یه صدا میگن کوه!!!!!)خلاصه من که همش این کوه و میدیدم و افسوس میخوردم.تازه میفهمم این علی چی میکشید.الانم با اجازه شما قرار فردا یه برنامه سبک بریم.از همه دوستانی که به وبلاگم سر میزنن هم مچکرم.
در مورد عنوانم بگم اين کلمه يعنی ey bax چند وقته اين آقا مهدی تو دانشگاه رواج داده و خيلی تو زبون من افتاده.حالا چه ربطی به اين نوشته هاداشت نميدونم. در ضمن ای بکس!
فعلا اين عکس و ببينيد که با فر هنگ با تايمر دوربين گرفتم.من تو اين عکس بجز کوچيک کردن کار ديگه نکردم.
فردا ميام کلی حرف برا گفتن دارم.

يه سره ميره تو کوزه
اين امتحانا هم بد جوری حال گيريه.آدم از اول ترم همه چيز و ميزاره برای يکی دو هفته آخر.حالا اون دو هفته آخر اگه حسش نباشه چی ميشه؟
يه دستی به سر و روی وبلاگ ميکشه.و البته يه سره ميره تو کوزه!
امادر مورد هفته پيش:
هفته پيش با بچه ها البته بدون علی که هنوز البته از سر محافظه کاری نمياد رفتيم قله داراباد.هوا عالی بود و خيلی خوش گذشت به ويژه مراسم يخ خورون که خيلی حال داد.و يک عکس جالب هم از دماوند گرفتم.وقتی ميومديم پايين تو فکر مطلب برای وبلاگ بودم اما وقتی رسيدم و از قضيه بم خبر دار شدم ديگه همه فکر و ذکرم شد بم. 
به اميد ديدار
فاجعه بم
من دوربین و به یکی از اقوام که برای کمک به بم رفته بود داده بودم که امشب آمد.بد خبر بود و عکس بسیار کم گرفته بود چون باتری تموم شده بود(دوربین و با کلی ور رفتن داداشم راه انداخت!).
خلاصه وقتی رسید خسته بود و زیاد حرف نمی زد اما چند نکته گفت.می گفت: خرابی شهر فوق تصوره.می گفت آمار کشته ها رو تا 50 هزار نفر شنیده.می گفت البته به آمارها اعتمادی نیست.میگفت خانه هایی که مهندسی ساخته شده بودند نریختند.میگفن مر کز زلزله تو شهر بوده وزلزله از نوعی بوده که بیشتر عمقی بوده تا سطحی یعنی مثلا 20 کیلومتری بم خبری نبوده و…
از بین عکسا هم این دوتا رو انتخاب کردم:


بگذار تا بگريم...
ای خدا صدای مرا می شنوی؟؟؟؟؟؟؟

فقط اومدم بگم عکسم به مر حله نهايی مسابقه بی بی سی راه پيدا کرد.البته عکس اول اسپانيا خيلی قشنگ شده و من اگه خودمم باشم به اون رای ميدم.!
آب در کوزه و ما گرد جهان می گرديم
وقتی که فهميدم بی بی سی عکسمو تو مسابقه گذاشته خيلی خوشحال شدم.تصميم گرفتم که به همه بگم و خلاصه تبليغ کنم و رای جلب کنم.هر روز دو سه بار می رفتم رايام و چک می کردم و حتی به خودم رای ميدادم! تا اينکه يه بار به اصل عکس که خودم داشتم نگاه کردم.يه دفعه مسحور عکس شدم.به اين فکر کردم که من اصل و ول کردم و به فرع چسبيدم!
با خودم فکر کردم که اصلا چه ارزشی داره نظر ديگران؟ديگرانی که اصلا معلوم نيست رو چه حسابی رای ميدن و اصلا در اين زمينه سر رشته ندارند و اصلا کی هستن؟.البته نمی خوام بگم من سر رشته دارم.من به اين فکر کردم که چرا بايد احساساتم رو يه عده آدم مثل خودم کنترل کنند؟مهم اينه که وقتی من اين عکس و نگاه ميکنم لذت می برم.اين از همه مهمتره.اينکه من ياد اون لحظه ميوفتم که به قول علی (هوا اينقدر سرد بود که من خودم دلم نمی خواست از کيسه خواب بيرون بيام ) و من وقتی از پنجره اون صحنه رو ديدم نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم بيرون!به اين فکر کردم که البته اين خيلی خوبه که انسان های بيشتری از اين طريق تو اين حس من شريک ميشن!البته اون عکس رو بی بی سی وافعا با کيفيت پايين به نمايش گذاشته.به هر حال من اونو يه بار ديگه ميذارم اينجا و البته اين بار ميخوام نظر شما رو در موردش بدونم!

دوست دارم در مورد اين چيزايی که نوشتم نظرتون رو بدونم.مطمئن باشيد که نظر شما در اين باره برام خيلی مهمه.
به من رای بديد!!!!
آقا اين عکس دماوند من و بی بی سی از بين عکسای ارسالی به اش برگزيده.برين و رای بدين اگه به من رای دادين که خدا اجر دنيا و آخرت به هتون بده.در ضمن آقا تبليغ ام بکنين و به دوستان و آشنايان و خلاصه هر کی ميشناسين بفرستينش رای بده.در ضمن من به همتون تعلق دارم!
خنده آمد خلق را!
امروز فقط اومدم که بگم کم کم داره امتحانا شروع ميشه منم پياده پيادم
.
در ضمن از دوستای که در مورد پانوراما کمکم کردن به خصوص سهند مچکرم.الان فعلا دوربينم خراب و البته داستانش مفصل.اين هفتم که نتونستيم بريم کوه.فکر کنم تا بعد امتحانا نتونيم بريم.
در ضمن از اين حرف خاتمی که ما زندانی مطبوعاتی نداريم و فقط ۲۴۰ سايت پورنو مسدود شدن خيلی هرسم گرفت.آخه اين عبدی و گنجی و عليجانی و صابر و.... به خاطر دعوای خانوادگی زندان رفتن.در مورد ۲۴۰ سايت پورنو ام بگم نمی دونم اين خبر نامه امير کبير و سايت هادی خرسندی و گويا (بعضی وقتا) کجاش پورنو بود و تازه مگه تو اينترنت فقط ۲۴۰ تا سايت پورنو هست؟از گفته اش خنده آمد خلق را!
در ضمن بهتون پيشنهاد ميکنم مطلب مشخصات يک فرد سازش يافته (هم هوا شده) رو در وبلاگ اين دوست کوه نوردمون بخونين البته تعريف اين عبارت در کلونی ۸۰ فرق داره که بعدن در دايرت المعارف کلونی ۸۰ توضيح ميدم.
فعلا خدانگهدار
سلام
هفته پيش اتفاق خاصی نيفتاد اما اولا از صعود چشمه شاهی که ديگه کاملا مطمئنم چشمه شاهی بود يک پانوراما گرفته بودم که البته نه آب و هوا مناسب بود نه پايه داشتم اما به هر حال واسه بار اول خوبه.اگه کسی در اين زمينه اطلاعات داره و اشکالام و بگه خوشحال ميشم.در ضمن الان بعد از دو هفته بارندگی هوا صاف شده و تازه کوهها جلوه زمستانی گرفتن و همچون عروسان جامه ی سپيد بر تن کرده اند.اميدوارم ای هفته بتونم کوه برم که کم کم نسيم های اوليه ی طوفان
امتحانات پاين ترم هم داره ميرسه.
به اميد شادکامی
شرح يک صعود!
دیروز(۷/۸/۸۲) بچه های کلونی 80 روز پر مخاطره ای رو از سر گزراندن شرح کامل این برنامه رو که هدفش قله پهنه سار بود ولی گویا از چشمه شاهی سر در آورد در زیر میارم:
1.شروع حرکت: میدونم سرت شلوغ والا!
پنجشنبه شب با مهدی قرار گذاشته بودیم که اون ساعت 6 صبح محسن و ورداره و تا 6:15 بیاد دنبال من,منم ساعت و موبایل رو واسه ساعت 5:40 کوک کردم.صبح با صدای ساعت موبايل بیدار شدم که البته متوجه شدم ساعت 4:40 نه 5:40 یعنی ساعت یک ساعت جلو بود.خلاصه دراز کشیدم تا حدود 5:30 که بلند شدم خوردنیها رو بزارم تو کوله (بقیه وسایل و شب قبل گذاشته بودم).ساعت 6 برای مهدی پیام فرستادم که کجاست فهمیدم آقا هنوز خونه تشریف دارن(البته با شناختی که از مهدی دارم اصلا تعجب نکردم.)خلاصه اینطوری بهتون بگم که ما دورو ور ساعت یه ربع به هفت تازه از دم خونه راهی شدیم.راستی تا یادم نرفته بگم آقا مهدی نشسته تو ماشین ما رو سور پریز کرد:
ابرو میندازی بالا بالا
می دونم سرت شلوغ والا
مسیر صعودی که ما انتخاب کرده بودیم از منطقه کن به سمت آبشار زیبای سنگان و از آن به بعد به سوی قله بود حدود یک ساعت در راه بودیم تا به ابتدای نقطه شروع حرکت رسیدم.البته این مسیر کوتاه تر از یک ساعت است اما به خاطر مشکل جلوبندی ماشین مسیر خاکی را خیلی آروم اومدیم.
2.به سمت آبشار:
من تا به حال دو بار و مهدی یکبار تا آبشاررفته بودیم و محسن برای اولین بار بود که این منطقه زیبا رو میدید.ساعت یه ربع به 8 به ابتدای یک روستای کوچک رسیدیم و تا ماشین و پارک کردیم و حرکت و شروع کردیم ساعت 8 شد طی این یه ربع من از کوهنوردانی که اونجا بودن در مورد صعود به پهنه سار سوال کردم ,می دونستم که راه اصلی رسیدن به پهنه سار دنبال کردن رودخانه تا رسیدن به یال و در واقع عبور نکردن از رودخانه و نرفتن به سمت آبشار است اما کوهنوردان آنجا گفتن که از سمت آبشار هم امکان پذیر است و کمی صخره نوردی دارد ما هم تصمیم گرفتیم که از راه آبشار بریم که هم آبشار رو ببینیم هم صبحانه رو اونجا بخوربم.
در ابتدای راه سنگان امازاده ای قرار دارد به نام امام زاده قاسم که راه معمول از درون امام زاده می گزرد.بدون توقف امام زاده را رد کردیم.چیزی که مسیر سنگان را از دیگر مسیرهای نزدیک تهران متمایز می کند شیب بسیار کم آن است و شاید بجز چند تیکه مسیر بقیه بیشتر به دشت نوردی شبیه باشد تا کوهنورد ی.
در مسیر از میان باغات زیبایی نیز می گذریم که فضایی بس فرح بخش دارد و البته اکثرا در کنار رودخانه است که صدای دلنواز آب را هم در کنار خود داشتیم.برای رسیدن به آبشار دو بار از روی رودخانه رد می شویم که البته اگر قصد صعود از راه اصلی را داشته باشید نباید اصلا از رودخانه رد شوید.

3.تو قف در آبشار:
حدود ساعت 9:30 دقیقه به آبشار رسیدیم در حالی در راه توقف چندانی نداشتیم هرچند راه رو کاملا ریلکس و در حال گفتگو(مهدی و محسن در مورد سی شارپ!)گزراندیم.وقتی به آبشار رسیدیم من واقعا تعجب کردم چون آب آبشار خیل کم شده بود(حدود یک دهم چیزی که در بهار دیده بودم)بعد از خوردن کمی آب و گرفتن عکس به دنبال جایی برای صرف صبحانه بودیم.در غرب آبشار غار مانندی قرار داشت که من خیلی دوست داشتم توشو ببینم ولی دفعات پیش اونجا پر بود و ایندفعه خالی بود.صبحانه که نون و پنیر و گردو چای بود رو اونجا خوردیم.آخرای خوردن صبحانه بودیم که یک پیرمرد ترک یلا قبا(یه چیزی دورو ور ورژن 2002 آتروپات) اومد تو غار.کم کم فهمیدیم که آقا با یه گروه اومده و تازه همراهاشون یه ربع بعد از خودش رسیدن!)از اونم آمار قله رو گرفتیم و میگفت "من یه ساعت و نیمه میرم ولی بقیه دو ساعت دوساعت و نيمه!"
.خلاصه حدود 10:30 با تجدید قوا حرکت کردیم.

4.به سمت قله:افسون شده!
به سمت شرق آبشار حرکت کردیم تا از جایی که ارتفاع صخره کم میشود بالا بریم.مشکل بود ولی نچندان زیاد.بعد از گذراندن این مرحله در سمت چپمان یالی بود که راه ما رو به آن سپس روی یال به سمت بالا میرفت.
از همین جا ما آنچه قله پهنه سار می پنداشتیم نمودار شد.
در سمت راست روی یال در حالی که یک گروه کوهنوردی بزرگ جلویمان بود به سمت خط راس حرکت کردیم و اصلا نگران راه نبودیم.ساعت حدود 11:30 بود که تقریبا روی خط الرس قرار گرفتیم که البته دشت وسیعی بود که محل طلاقی چند یال بود. مدتی بود که گروه بزرگ را ندیده بودیم.که یه دفعه اونا رو دیدم که دارن بر می گردن.خسته نباشیدی گفتیم و من با دست قله را نشون دادم و پرسیدم که پهنه سار همینه که جواب دادن "اینطوری میگن".در حال حاضر فکر میکنم اونجا که ازشون پرسیدیم پهنه سار بود اما هنوزم مطمئن نیستم و این رو به نقشه خون گروه یعنی آقا مهدی واگذار میکنم.

دیگه واقعا غرق در طبیعت بودیم.و اصلا به زمان توجه نداشتیم از سوی دیگر قله بسیار نزدیک و دست یافتنی می نمود و ما را به خود جذب می کرد وضعیت بدنی و وضعیت هوا هردو عالی بود و نشاط خاصی در ما بود و حتی اونقدر انرژی داشتیم که برف بازی کنیم(محسن و مهدی دوتایی علیه من نامردا!).اما راه مشکلتر از آنچه مینمود بود.از ساعت 1:30 تا ساعت 2:30 که به قله رسیدیم بارها فکر کردیم که تا قله راهی نیست,تپه ای سر راه می دیدیم و به خیال قله به سمتش می رفتیم اما تا می رسیدیم تپه جلویی را میدیدم.(نکته جالب این بود که این تپه ها به قدر به هم نزدیک بودند که عمرا فکر برگشت به ذهن کسی خطور نمی کرد).کسانی که اهل کوهند می دانند این مشکل بزرگی است چون انسان در تقسیم انرژی دچار مشکل می شود و البته ما هم در آخر راه کمی خسته شدیم اما نه اونچنان.

در قله بیش از همه جا جای خالی علی رو احساس می کردیم چون همه چیز ردیف بود.بساط سوپ رو به را کردیم و خودمان استراحت کردیم و میوه خوردیم.تا اینکه
5.برگشت:نائل شدن به مدرک لیسانس ...
روی قله هر چند لباسهای گرم پوشیده بودیم اما سرد شد سوپ آماده شده بود که برف شدیدی شروع به باریدن گرفت و هوا یهو بهم ریخت و فشار اومد پایین بطوری که من با خوردن چند قاشق اول سوپ دچار ارتفاع زدگی شدم و حالم بد شد با دیدن این وضع تصمیم گرفتیم که وسایل رو جمع کرده و به سمت پایین حرکت کردیم که فکر کنم حدود 3:30 بود.

هوا طوفانی بود و برف و بوران به صورتمان می کوبید و صدای این بوران در ما طنین انداز شده بود کمی غافلگیر شده بودیم.دست و پامون یخ کرده بود به هر حال راهی جز پایین اومدن نداشتیم.سنگ ها بسیار لیز بودن و راه کمی صخره بود و هر کدام چند بار لیز خوردیم_من چند بار دستم و اشتباهی روی خار گذاشتم(آخ!).حدود 4:20 بود که به همون دشتی که فکر میکنم پهنه سار بود رسیدیم و هوا کمی آروم شد.
به این عکس نگاه کنین تا بفهمید ظرف چند دقیقه چه میزان تغییرات جوی داشتیم!

سپس از یال به سمت پایین سرازیر شدیم.جالب این بود که در حالی که ما نهایتا نیم ساعت روشنایی داشتیم و یه تیک راه در ید(خف) نزدیک آبشار رو در پیش داشتیم مهدی محسن داشتن تو برفا شکل درست میکردن میومدن پایین!
من اما سریعتر رفتم که متا سفانه یک جا اشتباه کردم و زود به چپ پیچیدم که مجبور شدیم یه تپه رو دور بزنیم و قشنگ وقتی بالای صخره های آبشار رسیدیم ظلمات شب شروع شده بود!
6.شب نوردی(کوهنوردی در شب):گم و گور شدن سه کله پوک!
همه سنگ ها خیس و لیز بود و برف می بارید خدا رو شکر هر سه نور داشتیم(من ال ای دی ومحسن و مهدی چراق قوه)واقعا با بدبختی و ریسک زیاد صخره ها را رد کردیم هر چند می دونستیم تو کدوم جهت باید حرکت کنیم اما از دور دست چیزی نمی دیدیم خلاصه مقداری اومدیم پایین تا دو سرو بلند قامت بقل آبشار رو دیدیم.

خیلی روحیه گرفتیم چون از آبشار به اونور راه رو رفته بودیم و با اون آشنا بودیم(به خصوص من چون یه دفعم بابام رو آوورده بودم)نکته ای که وجود داشت این بود که چراغ مهدی بعد از صخره ها تموم شد .
از اینجا به بعد مشکل چندانی نداشتیم هر چند مو قع رد شدن از رود خونه و باغها راه های خوبی پیدا نکردیم اما خیلی مهم نبود و البته چند با راه رو اشتباه رفتیم اما با مقداری بر گشت درست شد.دورو ور ساعت 7:20 دقیقه بودکه امام زاده رو از دور دیدیم(البته بعد فهمیدیم امام زاده نبود و خود ده بود).اینجا موبایل آنتن می داد که وضعیت رو به خانواده ها خبر دادیم که نگران نشن.بعد حرکت کردیم که
مسیر به سمت پاییندرون دره میرفت ومن شخصا کار رو تموم شده میدونستم.به نیمچه دیواره ی سنگی و یک پل چوبی روی رودخونه برخوردیم و همینطور پیش رفتیم که دیدیم بن بسته.راه زیادی رو در این مسیر رفتیم و واقعا نمی شد بر گشت گفتیم به سمت یال بریم شاید راه پیدا شد رفتیم ولی پیدا نشد از طرفی جلومون یک دیواره بلند می دیدیم که ما را بیشتر نا امید می کرد من مطمئن بودم مسیر از همین وره اما راه پیدا نبود به سمت یک خانه در باغ رفتیم نکته ای که بود این بود که بالا که رفتیم در سمت راستمان یعنی اونور رود خونه در دوردست چند نور دیدیم.بعد از مقدار زیادی گشتن(به جد میتونم بگم اختلاف ارتفاع 200 متر رو بالا رفتیم) و در حالی که من دیگه دیگه واقعا بدنامون خالی کرده بود و کمی عصبی شده بودیم و من پذیرفتم به اونور رودخونه بربم یه دفعه مهدی راه و پیدا کرد!

7.پایان شیرین:اندک اندک جمع مستان می رسند!
پس طی 10 دقیقه راه نا گهان چراغ های ده نمایان شد و من ناخداگاه شعر زیر را خوندم و مهدی و محسن همراهی کردن:(لطفا به حالت لاتای با مرام مشتی جوات بخونید و آخر هر مصرع فکتون رو 180 درجه بچرخونید!)
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زيييیارت
یه دختر خوشگل و با محبت همراهمون مييیوومد....
خلاصه خیلی خوشحال شدیم که قضیه به خیر و خوشی تموم شد.
ساعت 9:15 دم ماشین بودیم و خدا رو شکر کردیم.
درراه برگشت با صدای گیرا و آهنگ روح افزای شهرام ناظری همنوا شدیم که:
اندک اندک جمع مستان میرسند
اندک اندک می پرستان میرسند
نهایتا باید بگم که این با حال ترین برنامه کوهنوردی بود که داشتیم.
اما چند تجربه:
نکاتی که به ما کمک کرد:
1.چراغ
2.لباس کافی همراه داشتیم هر چند بعضی چیز ها رو هم کم داشتیم اما اگر مجبور می شدیم شب بمونین خطر جانی برامون نداشت و دووم میاوردیم.
3.روحیه خوب بچه ها و امید بالا
4.موبایل که کمک کرد خونه از نگرانی در بیان و همینطور اگر نیاز به کمک می شد می شد ازش استفاده کرد.
نکاتی که برای ما مشکل ساز شد:
1.عدم وجود یه آدم عاقل(اگه علی همراهمون بود عمرنات پتاسیم به این وضع دچار نمی شدیم.
2.ال ای دی بسیار مناسب تر از چراغ قوه است.باطریش 40 ساعت دووم میاره و تازه رو سر نصب میشه و دستتون بند نمیشه.
3.در فصل سرما اصلا صلاح نیست رو قله بمونین و یک سوک سوک کنین برگردین بهتره .
4.به توصیه های هوا شناسی گوش کنین و آمادگی هر موقعیتی رو داشته باشین
در نهایت از دوستان خوبم مهدی و محسن تشکر میکنم و یه بار دیگر میگم که جای علی به اندازه دو سه صفحه "خیلی"خالی بود.


در ضمن دوستان کوهنورد اگه مطمئن هستن ما دقیقا کجا رفتیم راهنمایی کنند ایشالا یک در دنیا صد در آخرت بگیرند!
عريان و برهنه در زمستان!
انسان در مسیر عمر مگر چند بار می تواند به دوستانی بر بخورد که از میان آن ها همزبانی بیابذ.همزبانی که همدل باشد.ومگر دوستی,از آن مایه که به رفاقت بینجامد,چند بار می تواند رخ بدهد,و در چند مقطع عمر؟این اتفاق خجسته ای است که از هفده تا بیست و چهار پنج سالگی می تواند رخ بدهد.وزمان,تاراج زمان – مگر مجال تداوم رفاقت را می دهد؟نه, برای شما که گفنتم.همه آن کسانی را که داشتم,کمتر از شمار انگشتن یک دست,زیر چهل سالگی از دست دادم.بله,چنین است.به همین بی تفاوتی زمان می بردشان.تنها,تنها,تنها می مانیم,تنها ماندم ,تنها مانده بودم.جا های خالی در مغزم, در قلبم,و در زبانم سخن نمی گفت.با که بگوید که چه شد,و برای چه بگوید؟ انسان مادامی که در بطن فاجعه گرفتار است,گمان می برد که نزدیکان او را می بینند, و همه چیز پیرامون او را می شناسند.پس تصور من هم این بود که نیست کسی که نداند چه بر من گذشته است,که چگونه وجین شده ام,هرس شده,عریان و برهنه در زمستان.
از سلوک دولت آبادی
هوس حافظ!
نمی دونم اين چند روزه اين رييس اينترنت چه توطئه ای کرده بود که ما هر کاری کرديم نتونستيم کانکت شيم!و تازه کانکت هم شديم اين وبلگ بالا نمی اومد.خدا اگر قابل هدايت است هدايت و اگر نيست نابودش کند!
اين احيا مراسم جالبی چون عده زيادی آدم خابالو رو از خواب می ندازه تا يک جا جمع بشن و به جای خواب چرت بزن.و البته حاج آقا از بقيه بيشتر و موقع قرآن سر گرفتن يک چندتا امام رو لايی رد بکنه!
اين چند روزه خيلی هوس حافظ رو داشتم ولی هرچی دنبال ديوانش گشتم پيداش نکردم البته جلد و محفظه اش رو پيدا کردم ولی خودش و نه!(اين مسئله برای کسايی که من و ميشناسن اصلا عجيب نيست!).تا امشب که خواستم منطقی بخونم که اين شعر حافظ در صفحه اول جزوه که از علی گرفته بودم ديدم(يک چيزی که در مورد بچه های گروه ما وجود داره و من خيلی وقت پيش هم متوجه شده بودم اينه که اينا هر کدوم روح عميقی دارن و اصولا کوه نوردی يکی از ملزوماتش همينه.بچه های ما تو زندگی شون سختی کشيدن!)و دوباره دلم هوای حافظ رو کرد.ام اين بار تو همون نگاه اول ديوان رو پيدا کردم!
اما از بين چند بيت اول جزوه با اين دوتا خيلی حال کردم:
گر همچو من افتاده اين دام شوی/ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشقو رندو مست عالم سوزيم!/با ما منشين اگر نه بد نام شوی
اما شعری که من خودم به اون علاقه زيادی دارم در زير ميارم.يکی از ويژگی هاش اينکه به قول اهل موسيقی تمپو سريعی داره!
عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام/مجلس انس و حریف و همدم و شرب مدام
ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن/همنشینی نیک کردار و ندیمی نیکنام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی/دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دلنشان چو قصر فردوس برین/گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب/دوست داران صاحب اسرارو حریفان دوستکام
باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک/نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ/زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن/بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه/وآنکه این مجلس نجوید زندگی بروی حرام
پای صحبت يک هنر مند
روزنامه شرق با پرويز مشکاتيان گفتگويی کرده که به نظرم جالب آمد و گفتم بخش هايی از اون رو اينجا بيارم.اگر خواستيد می تونيد با کليک اينجا کل مصاحبه رو بخونين:
من نه مائوئيست هستم و نه ماركسيست ولي بعضي از صحبت هايشان را دوست دارم. مائو مي گويد: «درست است كه كليات چيزهايي هستند كه به خاطر آنها بايد از جزئيات گذشت ولي واي به حال آنكه جزئيات تشكيل يك كليت بدهد.» الان اين جزئيات سرزمين ما تشكيل يك كليت مبتذل را داده است و من از اين، هم دلخورم، هم ناراحتم و هم عصباني.
زماني ميكل آنژ در ايتاليا مجسمه هايش را مي ساخت، كليسا مي آمد و رويش را گل مي گرفت. ميكل آنژ مي گفت: اگر شما پتو هم روي مجسمه هايم بكشيد، مجسمه هاي من لخت هستند. اين صحبت آدمي مثل ميكل آنژ است كه تاريخ هنر كره زمين به او مباهات مي كند، البته اگر بداند كه كيست كه مي داند. من يك مثال ملموس مي زنم. من ايراني هستم. شما حتما مي دانيد ميهن يعني چه. لاهوتي را هم مي شناسيد، «تنيده ياد تو درتار و پودم، ميهن اي ميهن» چيزي است كه ما قبل از انقلاب مي خوانديم، در جريان انقلاب هم مي خوانديم و بعد يكي از دوستانم رويش آهنگ گذاشت و استاد شجريان هم خواند.
مني كه دل در آتش دارم و شما معتقديد كه بايد «دستان» ساخت، «بيداد» ساخت، «آستان جانان» ساخت، «سرعشق» ساخت، «نوا» ساخت مي بينم كه اين آهنگ را از راديو پخش مي كنند و «ميهن اي ميهن» را از آهنگ بيرون مي آورند، «ميهن» مگر بد است. اگر هست من بايد بدانم.
به عنوان يك شهروند، به عنوان يك ايراني، به عنوان كسي كه در اين سرزمين به دنيا آمدم و در آن نفس مي كشم و مي خواهم حركت كنم. چرا «ميهن اي ميهن» را درآوردند. چرا شعر لاهوتي را سانسور كردند. اين حق را چه كسي به آنها داده است. آن جزئياتي كه از مائو گفتم همين است كه ذره ذره آن تشكيل يك مجموعه را مي دهند كه باعث مي شود آهنگ بسازم و در گوشه اي بگذارم.
«حافظ ز خاك خيز زمان زبان توست / تير فريب سوز غزل در كمان توست / شب ها به بام ميكده تكبير مي زنند / مستي فسانه اي است كه در داستان توست»
شب کوه!!!
شبايی که قرار فرداش بريم کوه حال جالبی دارم!يادم مياد بچه گی ها هم وقتی می خواستم برم مسافرت اينطوری می شدم!اينقدر ذوق می کردم که به اين راحتی ها خوابم نمی برد!حالا البته فقط همين کوه که اين حس و برام زنده ميکنه.والبته ديشب به خاطر اينکه هفته پيش نرفته بودم دو چندان بود!به اين راحتيا خوابم نمی برد و تو رخت خواب غلت ميزدم.البته صبح قرار بود با بابام بريم سنگان.اما خيلی خسته بود و بعد از کلی فيلم بازی کردن ما رو پیچوند!تصميم گرفتم که از دربند برم و بعد از کلک بر گردم چون اين مهدی هفته پيش با زبون روزه اين کارو کرده بود و هيچ بلايی سرش نيو مده بود!خلاصه رفتم جای شما خالی تو راه برو بکس ورودی ۷۹ رو ديدم از جمله پيمان و کاوه و البته خانم طباطبايی.صبح تو ميدون تجريش يه نگاه از روی نا اميدی به محل قرار هميشگيمون با بچه ها انداختم ولی کسی نبود و خيلی نار احت شدم چون برای مهدی هم sms زده بودم و اون جواب نداده بود
!فکر کردم که کسی نميا د چون علی نيومده بود من هم که قرار بود با بابام برم فقط ميموند مهدی و محسن که....
خلاصه تو شيرپلا از بچه های ۷۹ جدا شدم(عزم قله داشتند)و به سمت دره زيبای پياز چال رفتم تا بعد از رسيدن به گردنه کلک به سمت پناه گاه سرازير شم.واقعا زيبا بود در کنا ر رود خونه و البته يک آبشار زيبا!خلاصه رفتم تا رسيدم به جايی که کل منطقه پياز چال پيدا بود تصميم گرفتم که کمی استراحت کنم.يه نگاه به سا عت انداختم حدود نه و نيم بود گفتم يک زنگ بزنم مهدی و از خواب بلند کنم که فهميدم آقا به همراه محسن و ايمان پسر دايی گرامی شون دارن ميان کلک!کلی خوشحال شدم!
اول قرار شد من تو گردنه وايسم تا اونا بيان ولی هوا سرد شد و من اومدم پايين (من زودتر رسيدم)خلاصه تو ميدون کلک نيم ساعت منتظرشون شدم تا بيان ولی نيومدن منم کفتم که برم يه دوری بزنم شايد ببينمشون!که ديدمشون و يه ۳ ساعتی آقا مهدی خوابيده بود و ما الاف !
اما چند نکته:
۱.امروز نور دور بين خوب تنظيم نبود(يعنی واسه نور کم تنظيم بود)واسه همين عکسا خوب نشد
۲.اين مهدی و محسن بدجوری به من گير داده بودن!
۳.با اينکه روزه بودم اصلا خيالی نبود!
۴.اميدوارم زانوی علی هرچه زودتر خوب بشه و برگرد!
و اما چند عکس:
پاييز:

مهدی:

يک سگ زيبا از نژاد اسپانيی:

جرمش آن بود که اسرار هويدا می کرد!
تصوير بسيار گوياست!
شريعتمداری وزير بازرگانی به عنوان نماينده دولت پيگير حال زندانيان سياسی-عقيدتی در ايران است در سلول گنجی با حضور دادستان مرتضوی که اخيرا با لنگه کفش زهرا کاظمی رو کشته ميخواد از درد گنجی خبر دار بشه.و البته گنجی فقط لبخند ميزنه تا شريعتمداری بتونه به تلوزيون ولی فقيه بگه که توی زندان های آقا همچين هم بد نمی گذره.اما گنجی آدمی نيست که از مرتضوی بترسه.اينکه حرف نمی زنه خودش گويای همه چيز هست .فقط کافيه به چهرش نگاه کنی تا بفهمی!

تجلی دماوند!
وقتی اون کوله سنگينو داری تو آفتاب ميکشی به سمت قله.يک لحظه توقف ميکنی که عرق پيشونيتو پاک کنی و يدفعه چشمت به جمال دماوند ميوفته!همه خستگيت در ميره که هيچ کلی انرژی هم می گيری!آخه ميدونی ايندفعه هوا خيلی تميز بود هر چند تهران در هاله از دود بود اما دماوند با صلابت و استوار معلوم بود و ما رو به مبارزه می طلبيد!
تو اين بر نامه دادش من يعنی مرتضی و دادش محسن يعنی امير ما رو همراهی کردن و جای علی خيلی خيلی خالی بود!
حيف که دور بين نبود که عکسشو بگيرم!
انگار داری تو بهشت قدم ميزنی.خستگی بی معنيه وقتی در جمع دوستان هستی تو کوه.اصلا رو زمين نيستی .تو فضايی. شهر و ميبينی هياهو مردم رو ميبينی که سر هر چيزی با هم دعوا ميکنن!!بوق می زنن همه عصابا خورد!!و تو روی قله بسيار فراتر از انسان و انسانيت!نشستی خنکای نسيم به چهرت ميزنه و تمام مشکلت اينه که آبی که گذاشته بودی جوش بياد ميريزه!و همه فقط می خندن!و البته در سکوت چشمات و می بندی و به صدای روح افزای طبيعت گوش ميدی! حالا می تونی به چيزايی فکر کنی که بالاتره.اينکه که هستی چه هستی و هزار سوال ديگر!!!!
امروز سلمان هم مارو تو فتح قله همراهی کرد و در ضمن تولد محسن بود!
محسن جان تولدت مبارک!!!!!!!!!!!!!
درضمن به وبلاگ علی هم سر بزنيد و اون جای خالی!!!رو پرکنيد!




امروز نزديکای ميدون آزادی توی تاکسی در حالی که از فرط خستگی چرت ميزدم و می پريدم جمله جالبی از راديو شنيدم.
خانم گوينده يک جمله از ويکتور هوگو در مورد موسيقی گفت که فکر کنم به بهترين وجه رابطه من و موسيقی رو مشخص می کنه:
موسيقی برای بيان چيزهايی است که نه می شود گفت و نه می شود نگفت!
بدون شرح!!!!!!!!!
با سلم
اولا از اينکه اين وبلاگ دير به دير به روز می شه متاسفم ولی خوب وقت نمی کنم!
بعدم کتاب سولوک دولت آبادی که جديد اومده بو رو خوندم و کلی کيف کردم.
اين مطالبی هم که در زير مياد از اون نوشتم.بهتون پيشنهاد ميکنم حتما بخونينش!
برزخ،برزخ تا امروزنامی بوده است تا شنیده شود.اکنون آیا این همان برزخ است که سرگردانی بهت زده و غم انگیز مردی با آن معنا می شود؟خود نمی داند!اما چه دشوار از سربالایی عمر بالا می رود زیر سنگنایی رنجی که هیچ تناسبی ندارد با تصوری که داشته از پیش نسبت به آنچه رخ خواهد داد.آری چه سنگین بالا می رود و چه دشوارو خسته گام بر می دارد در پیاده رویی که گویی عرصه تنگ برزخ اوست.نه زمان سپری میشودنه قیس(قهرمان داستان) جاری می تواند بشود."من" به گرد(
gerd) خود می گردد فقط و ثقل وجود خودرا به دشواری تاب می آورد در این چرخش بی امان ذهن، بیهوده نیست بهت و گیجی او.و "تهوع" لغتی که آن پیرمرد در دفترچه کاهی اش به تاکید آورده است ،چه بس لغت دل قیس است،لغتی که همواره از به کار بردنش چندشش می شد و حالا... حالا دچارش شده است و درست همچون نشانی عینی از برزخ.تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور نداشته باشی،و دشوارتر و نا ممکن تر وقتی دیگران در تو نظر می کنند که در گمان ایشان موهبت یافته می نمایی و بسا که رشک می برند و هیچ نمی دانند از تو،از درون تو که غرق است در واژگانی مثل استفراغ،شناعت و کینه،حس و عاطفه ای که تو در همه عمر از آن بیزار بوده ای.کینه،آری کینه،لغت کینه همواره منفور من بوده است و شاید تا امروز با حس خود به آن نیندیشیده بوده ام-حتی در مقوله طبقات -از آن که در ذهن و در نظر معادل چر ک بوده است،و چرک درون...! اما اکنون این لغب در قلب مرد قد بر می کشد.چرا؟و نسبت به که؟نمی داند،جز اینکه دم عقرب خمیدگی دارد و شنیده است چون عقرب را در حلقه آتش بدارند،او فقط به خود نیش میزند،چندان که با سم خود هلاک شود.و قیس اکنون ایا عقرب می شود،عقرب در حلقه شناعت و استفراغ؟به کجا و به چه کس کینه بورزد؟روی از عالمی برگردانیده و دیگر در مردمک چشمان هیچ انسانی نشان از حقیقت مهر نمی تواند ببیند و گمان می برد شاید که دیگر نیست،که دیگر حقیقتی نبوده است.او بود و او همه عالم از آن پس که قیس مکدرشده بود از غدر زمانه و زمان،از شقاوتی که رواج یافته بود و از سمومی که پاشیده می شد بر جهانی که دوست می داشت و بر آدمایانی که مایه چنان بودنش بودند و ناگهان در مقطع مرگ یافت خود را و به درنگ باز ایستاد به نظاره شهری،اقلیمی و سرزمینی که چنان بی رحمانه جراحت بر می داشت و جراحت بر می داشت در منظر چشمان مهر،و خون می بارید از کوی و برزن در وهم صداهای گنگ گلوله ها و فغان لحن و لهجه هایی که در حافظه خود خوب می شناخت شان.بهت و سکوت،و "من" مرده وار گذشت،گذر می کرد آری...اما از کجا به کجا؟لحظات دوست داشتنی -در کوه-
علی در وبلاگش مطلبی نوشته با عنوان لحظات دوست داشتنی در کوه و از من خواست که من هم چيزی بنويسم.
ما هم هميشه مخلص عمو علی هستيم در بست!
اما لحظات دوست داشتنی در کوه بستگی دارد که کوهنورد کی باشه:
۱.مهدی:
در حالی که در صخره های پشت کلکچال به تنهايی گير افتاده و داره نقشه می خونه ناگهان صدای يک کبک می شنوه و دونبال اون راه ميوفته در اين لحظه در حالی که اصلا انتظار نداره يک بز تنها پيدا ميکنه و ....
۲.محسن:
در حالی که خسته و کوفته به پناه گاه رسيده نا گهان يک جانماز از نوع deponde پيدا ميکنه!
۳.علی:
روی قله توچال حوصلش سر رفته و تو فکر TNT هست که نا گهان عباس آقا با يک ... TNTاز راه ميرسه!
توضيح واضحات=سعی نکنيد از اين نوشته سر در بياريد چون اونايی که بايد سر در بيارن ميارن!
با سلام
اويا چند تا چيز اين چند وقت پيش اومد که نتئنستم وبلاگو update کنم.
ثانيا به من چه.
ثالثا حالا اصلا مگه کسی اين اراجيف رو می خونه که من updat e کنم؟
رابعا به همراه امير و بقيه برو بچ رفتيم ايستگاه ۵ البته من پياده بقيه سواره!
اين عکسش:

هر چی ازت بگم کم گفتم.
فرهنگ تولدت مبارک!

عکس زيبايی که از صحنه غروب گرفته شد!
می تراود مهتاب
هنوز به قطره تبدیل نشدن.شمیم پاک بارون از آسمون می باره. هوا غوغا می کنه و من در میان جنگل های افسون کننده نهارخوران قدم بر می دارم.این آب و هوا منو می کشه. اصلا بارون نمیاد ولی چند لحظه که در اون قدم می زنی تر و تازه میشی مثل شبنم.درخت ها سر به فلک کشدیه زمین گل آلود و سکوت...
دور خواهم شد از اين شهر غريب
شنبه وقتی بعد از کلی زحمت و تلاش تيمسار و گير آوردم به من گفت که شب خبر قطعی دماوند رو ميده.توی دلم غوغايی بر پا بود.لحظه شماری ميکردم که تيمسار زنگ بزنه و من با شوق فراوان خبر رو به بچه ها بگم.به اين فکر بودم که چه چيزهايی بايد بخرم.پولشو هم پس انداز کرده بودم.لحظه شماری ميکردم و هر که به خونه زنگ ميزد به سمت تلفن حجوم می بردم.
ماييم و موج سودا
اما تيمسار که زنگ زد از دو سه کلمه اول همه چيز رو فهميدم...
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم/اينم نمی ستاند و آنم نمدهد
بدجوری حالم گرفته شد.حوصله نداشتم به بچه ها زنگ بزنم.خلاصه همه اين ها يک ور خبر فوت محمد آراز کوهنوردی که چها قله از هشت قله جهان رو فتح کرده بود هم يک ور.خلاصه حالم گرفته شد.
الان دارم می ريم شمال.اميدوارم سال ديگه بتونم دماوند برم!
راستی علی يک وبلاگ زده که با قلم قشنگی اونجا مينويسه حتما ببينيد:
با سلام
من اين پيام رو از روذهن دارم مينويسم
اولن که از مهدی مچکرم که بلا خره منو تو اين وبلاگ در پيت از تنهايی در آورد.
در مورد نظرت هم مهدی جون من نفهميدم چيکاره؟
در مورد دو کلمه ديگر هم کاملا موافقم.
در مورد دماوند من هر چی سعی کردم با اين تيمسار منصوری و گير بيارم موفق نشدم
امروز در بند خانواده بودم و نتونستم بيام کوه
الان فکر کنم علی و محسن شيرپلا باشن.در ضمن اميدوارم کامپيوتر علی زودتر درست شه.
محسن هم که اصلا تحويل نمی گيره.
ايشلا حتما تو اين هفته يک شب توچال با مهدی ميخوابيم.
و اما مصطفی در سه کلمه !
۱سه ۲کلمه ۳کمه!
۱خوب ۲بی آلايش۳اينکاره!
ميتی
بچه ها سلام
دماوندياش آمار بدن! من هم بيام
من فردا صبح دانشگاهم!
ميتی


در جريان بازگشت از توچال اين تصادف بين يک موتور و گالانت رخ داد!
خوشبختانه ضايعه جانی نداشت!
با سلام
از انجا که شما چيزی نمی نوسين پس من مينويسم:
۱.برای وب لاگ يک اساس نامه پيشتهاد کنيد.
۲.اگر بخواهيد من رو در سه کلمه تعريف کنيد چه می نوسيد؟
مصطفی
با سلام
از انجا که شما چيزی نمی نوسين پس من مينويسم:
۱.برای وب لاگ يک اساس نامه پيشتهاد کنيد.
۲.اگر بخواهيد من رو در سه کلمه تعريف کنيد چه می نوسيد؟
مصطفی
سلام که سلامتی مياره!
مهدی
سلام بچه ها
من اين وبلاگ رو راه انداختم.البته نمی دومم اين آخريه چرا اينقدر فکر کردم کار مسخره ای هست.
در ضمن اين عکس که از دماوند گرفتم خيلی رديف شد.
اگه شما چيزی پست کردين اسمتون رو زيرش بنويسين!
مخلص همه 
مصطفی
اين يک امتحان است.
مصطفی
نظرات ()

