خب. این هم از امتحان ها. هرچی بود دیگه تموم شد. البته مصطفی و مهدی هنوز یکی دو تا از امتحان هاشون باقی مونده که اون ها هم چهارشنبه تموم میشه. امیدوارم نمره هامون هم درست و حسابی از آب در بیاد که البته با وضعیت این استاد های ما، این امیدواری، خیال باطلی بیش نیست.

و اما داستان این دفعه هم به من سپرده شد تا این داستان از زبان کسی نقل بشه که برای اولین بار تجربه این کار رو داشته. تجربه جدید چیزی نیست جز

ماهیگیری

و اما بشنوید داستان رو :

فکر کنم روز پنج شنبه بود که علی تلفنی بهم گفت که قراره جمعه شب از تهران راه بیفتیم و بریم "سد لار" برای ماهیگیری. من هم طبق معمول جو زده شدم و کلی خوشحال و خندان از اینکه دوباره داریم بر میگردیم به طبیعت و ازش لذت میبریم. ولی خوب این دفعه ماهیگیری بود و من هم تا حالا ماهیگیری نکرده بودم. خلاصه علی و مهدی تقریبا همه هماهنگی ها رو با هم کرده بودن. علی ماشین رو رو براه کرد و مهدی هم وسایل ماهیگیری رو آماده کرده بود و هر دوشون کلی خوردنی هم آورده بودن و من هم به عنوان یه عضو کاملا منفعل ( البته نه اينقدر منفعل!!! ) هیچ کاری بهم داده نشده بود مگر در آخرین لحظات که یک مسئولیت بزرگ بر دوش من نهاده شد و اون چیزی نبود به جز تهیه یک هندوانه.

ساعت 3 شب جمعه بود که علی و مهدی با یک "نیسان پاترول" دم خونه ما رسیدن و با هم راه افتادیم. از مسیر چهارراه تهرانپارس – جاجرود – رودهن و بقیه اش رو هم که بلد نیستم رفتیم تا به نزدیکی خروجی مسیری که به سمت سد لار میرفت رسیدیم. یه خورده طعمه لازم داشتیم تا بتونیم باهاشون ماهی ها رو گول بزنیم و صیدشون کنیم. طرف ساعت 5:30 بود که علی و مهدی از ماشین پیاده شدن و رفتن دنبال طعمه. اولین طعمه "کرم" بود که توی اون تاریکی با چراغ قوه تو گِل های اطراف رودخونه باید جمعشون میکردیم. دومیش هم جونور عجیب و غریبی به اسم "روش" بود که پاهای زیادی داره و بدنش هم بند بنده و توی سبزه های زیر پل زیاد پیدا میشد. خلاصه بعد از جمع آوری طعمه ها به سمت سد راه افتادیم.

سر صبح بود و هوا بسیار عالی. نم نم بارون میاومد و باد سردی که از روی آب بلند میشد صورت رو نوازش میداد. توی این حین بودیم که یکی از زیباترین صحنه های زندگیمو دیدم. دماوند با چنان ابهت و زیبایی سر به فلک کشیده در توده ای مه بود و شکست نور خورشید در ابرها صحنه ای رویایی رو به وجود آورده بود :

دیگه از طبیعت چی میخوایم. همین یه لحظه واسه تمام یک عمر بسه. نیست؟

همین طرف ها توقف کردیم و مهدی برای گرفتن مجوز ماهیگیری به سمت نگهبانی رفت. آهان یادم رفت که بگم آقا مهدی گل و گلاب به گفته خودش تقریبا 12 سالی میشه که ماهیگیری کرده و تقریبا 4-5 سال اخیر رو به صورت کاملا حرفه ای به این ورزش پرداخته. تقریبا یه آدم همه فن حریف! علی هم که یک بار قبلا با مهدی این کار رو تجربه کرده بود و عملا اینبار دومین باری بود که به ماهیگیری میاومد.

این هم عمو مهدی در حالی که خوشحال و خندان پروانه شکار رو گرفته بود و داشت به سمت ماشین میدوید.

پروانه شکار رو گرفتیم و طبق اون قرار شد هر کسی تا سقف 5 تا ماهی رو صید کنه. خوشحال و خندان به سمت سد حرکت کردیم. یه آهنگ تند "بپر بالا بپر پایین" هم از توی ضبط میخوند و ما رو با چاله چوله های مسیر خاکی که میرفتیم هم آهنگ کرده بود!

اما بحث بر این بود که کجا باید توقف کنیم. راستش رو بخواین از اونجایی که من برای بار اول میاومدم، اصلا اونجا رو نمیشناختم و اسم هایی رو هم که علی و مهدی میگفتن به خاطرم نیست. خلاصه بعد از اینکه یکی دو جای مختلف رو چک کردیم به محل نهایی رسیدیم. از طرفی مهم این بود که بتونیم تا وقتی که آفتاب نزده و ماهی ها هنوز روی آب هستند، در محل مستقر بشیم.

این جا تقریبا نزدیک جایی بود که مستقر شدیم.

علی یکی از جوب ها رو که باهاش "لانسه" میکشیدن رو برداشت و آماده کرد و سریع رفت کنار آب.

من و مهدی هم کنار ماشین شروع کردیم به آماده کردن بقیه چوب ها. یکی از اونایی که آماده شده بود رو برداشتم و رفتم کنار آب. تا علی دیدم، همچون برق خاصی توی چشماش بود. دیدم یه دفعه یه ماهی بزرگ از توی کوله پشتی در آورد و گفت : " به مهدی نگیا. میخوام غافلگیرش کنم. همین الان گرفتمش." من هم که طبق معمول جو زده شدم و توی پوست خودم نمیگنجیدم. مهدی هم بقیه چوب ها رو آماده کرده و اومد پایین. جدن که علی استاد سورپریز کردنه.

اینجا دقیقا محلی هستش که ماهی به ما میداد.

این هم نمای بسیار زیبایی از منطقه و دماوند

و اما داستان تازه شروع میشود و به قول استادمون تا اینجا که گفتم فقط مقدمه بود.

مهدی شروع کرد به زدن طعمه های مختلف به "ریسه" هایی که به انتهای نخ ماهیگیری متصل میشد و شامل چندین قلاب تیز بود. من هم کارهای مهدی رو دنبال میکردم و یاد میگرفتم. علی هم در سمت چپ ما کمی دورتر در حال ماهیگیری به روش "لانسه کشی" بود.

یه توضیحی بدم در مورد "لانسه": تشکيل شده از چند تا فلز بیضی شکل که به شکل خاصی بهم ارتباط دارن و در انتهای اونها یه قلاب چهار طرفه هستش. این مجموعه رو به انتهای نخ میبندن. اونوقت چوب رو محکم پرتاب میکنی، وقتی که نخ داخل آب شد شروع میکنی به جمع کردن نخ. با کشیده شدن نخ، این فلز ها به شکلی در آب حرکت میکنن که انگار یه حشره مثل سوسک و یا یه ماهی کوچولو مثل "کیلکا" در حال حرکت در آبه. برای همین ماهی ها با دیدن این طعمه دروغین به سمت "لانسه" کشیده میشن و چون میخوان اونو بخورن، قلاب ها توی دهانشون گیر میگنه و اینطوری صید میشن.

علی هم دائما چوب رو به داخل آب پرتاب میکرد و شروع میکرد به جمع کردن نخ.

و اما روشی که مهدی از اون برای صید استفاده میکرد، روش "کفی" بود. به این ترتیب که یه سری طعمه های مختلف رو به قلاب ها میزد و در ته نخ هم یه تیکه "سرب" سنگین قرار داشت. چوب رو به داخل آب پرتاب میکرد و اونقدر نخ رو آزاد میگذاشت تا اینکه اون تیکه سرب به پایین ترین عمق آب برسه و گیر کنه. اونوقت نخ رو محکم میبست و چوب رو یک جا ثابت میکرد. به این ترتیب ماهی ها وقتی طعمه رو می بلعیدن یا میخوردن، سر چوب کشیده میشد و این نشون میداد که یه ماهی به قلاب گیر کرده. اونوقت با ظرافت خاصی نخ رو جمع میکرد و ماهی رو از عمق آب بیرون میکشید.

ما سه تا چوب برای "کفی" داشتیم و یه چوب برای "لانسه". من و مهدی مسئول اداره کردن "کفی" ها بودیم و علی هم "لانسه" میکشید.

علی در حال "لانسه" کشی. جدن که خیلی صبر و تحمل میخواد این نوع از ماهیگیری

از سه تا چوبی که گذاشته بودیم، چوب سمت راست بیشترین ماهی رو میگرفت.ساعت 7:45 صبح بود که اولین ماهی رو از چوب سمت راستی گرفتیم و این آغازی بود برای گرفتن 14 ماهی از چوب های "کفی". آخه علی دیگه نتونست با "لانسه" ماهی بگیره.

من هم دیگه یاد گرفته بودم که چطوری طعمه بزنم. آقا نمیدونی چه کثافت کاری داره این طعمه زدن! دفعه اول که دیدم مهدی یه کرم رو که توی دستش داره میلوله از توی قلاب رد میکنه و خیلی با اشتها ! برای من توضیح میده که چطوری باید کرم رو بزنم که هیچ جای قلاب معلوم نباشه که ماهی زبون بسته بفهمه، داشت حالم بهم میخورد. اما آروم آروم من هم از این تیپ کثافت کاری خوشم اومد و شروع کردم به زدن انواع و اقسام طعمه ها.

نمیخوام زیادی صحبت کنم. ولی اینقدر بدونین که حرف برای زدن زیاد دارم. یادمه تا دم دم های ظهر هنوز فکر میکردم که دارم خواب میبینم. آخه اونقدر این منطقه زیبا بود که خدا میدونه.

از اونجایی که خودم توی یکی از بهترین صید ها شرکت داشتم و هیچ وقت هم یادم نمیره، دلم نمیاد که واستون تعریفش نکنم :

ساعت تقریبا 9:30 یا 10 صبح بود که من منتظر نشسته بودم. مهدی هم رفته بود طرف علی و داشتن اونجا یه چوب "کفی" کار میگذاشتن. یه دفعه دیدم همون چوب سمت راستی داره تکون میخوره. یه سوت زدم و به مهدی علامت دادم که این چوبه ماهی داره. مهدی هم با خونسردی گفت که خودت بکشش بیرون. کفم بریده بود. آخه من که بلد نبودم. خلاصه به خودم اعتماد کردم و چوب رو بلند کردم. شروع کردم با یه سرعت یکنواخت نخ رو جمع کردن. یه دفعه دیدم که نخ سفت شد و داره منو به قدرت میکشه. ولی باز با همون سرعت یکنواخت ادامه دادم. یه دفعه نخ شل شل شد و دیگه کاملا ناامید بودم و مطمئن بودم که ماهی فرار کرده. واسه همین با سرعت شروع کردم به جمع کردن نخ. بعد از چند ثانیه یه دفعه نخ چنان محکم کشیده شد که من رو چند قدم به پایین تر کشید. این دفعه دیگه با تمام قدرت نخ رو جمع کردم و در نهایت بهت دیدم که دو تا ماهی یکی بزرگ و دیگری یه خورده کوچک تر به دو تا قلاب آویزون بودن. سریع پرتشون کردم توی ساحل و به سرعت قلاب رو از دهنشون درآوردم. علی و مهدی فکر کرده بودن که یه ماهی زدم. وقتی رسیدن و دیدن که دوتا بوده کلی حال کردن. خلاصه که شاید اعجاب آورترین صحنه این بود که یکی هیچی از ماهیگیری بلد نباشه و چوبش رو با دوتا ماهی بیرون بکشه.

این هم چوب سمت چپی و نمایی از منطقه رو به رو. بسیار تماشایی

فکر کنم دیگه خسته شدین. ولی من که خسته نشدم. پس ادامه میدم :

تا ساعت های 1:30 تقریبا 9 تا ماهی صید کرده بودیم. چوب ها رو کار گذاشتیم و نشستیم به ناهار خوردن. سالاد الویه محصول عمو علی. یه تشکر ویژه از علی بابت ناهار خوشمزه ش. یه ربع نیم ساعتی هم توی آفتاب دراز کشیدیم و بعدش هم بلند شدیم و زدیم به آب. مهدی که تا اون وسط ها می رفت و من و علی هم همین نزدیکی ها تاتی تاتی میکردیم.

اومدیم بیرون و ادامه ماهیگیری. علی هم که دیگه به جرگه "کفی" کار ها پیوسته بود، چند تا چوب رو آماده کرد و انداخت. نمیدونم چرا هر ماهی که علی میگرفت کوچولو ولی خوشگل بود. در عوض به چوب های مهدی ماهی های بزرگ میزد. کلی خنده مون گرفته بود از این حرف که علی چوبش رو همیشه دم در "دبیرستان دخترونه ماهی ها" میندازه و مهدی میندازه "جلوی در اتاق استاد های دانشگاه ( اللخصوص استاد پورگنجی )". خلاصه با صید چندتا ماهی دیگه 15 تا ماهی کامل شد و جوازمون پر شد.

علی و مهدی. مهدی در حال طعمه زدن به چوب بلنده و علی هم که مثل لک لک ها وایستاده!

با دلی شاد و لبی خندون اومدیم کنار ماشین. وسایل رو جمع و جور کردیم و ماهی ها رو هم که گِلی شده بودن با آب شستیم و یه عکس هم باهاشون انداختیم:

اين هم سند که نگين خالی می بندی ها.....!!!

سه ماهیگیر با 15 ماهی. فکر کنم رکورد کم نظیریه... نیست؟!

ساعت تقریبا 7 عصر بود که راه افتادیم به سمت خونه. اون آقایی که دم در تعداد ماهی ها رو چک میکرد، وقتی بهش جواب دادیم که 15 تا ماهی گرفتیم قیافه ش یه شکلی شد که کم مونده بود همه از خنده بترکیم.

خلاصه اینکه با شور و شوقی به خانه آمدیم و خسته اما خندان این داستان رو هم به پایان بردیم.

این هم از این. و اما سه تا نکته رو میخوام این پایین اضافه کنم :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

* اول اینکه چون من اولین باری بود که به ماهیگیری میرفتیم، احتمال زیادی داره در نکات فنی و اصطلاحاتی که به کار بردم اشکال وجود داشته باشه. من از همین جا بابت اشکالات این متن معذرت میخوام.

 

*دوم اینکه این آقا مصطفی گل به خاطر امتحانی که روز چهارشنبه داره، نتونست با ما بیاد و از همین جا یک صدا من و علی و مهدی با هم داد میزنیم که : خیلی جات خالی بود رفیق

 

* سوم اینکه یه خبری رو یکی دو ساعت پیش شنیدم که اگه بشنوین شما هم مثل من توی پوستتون نمیگنجین؛ و اون چیزی نیست جز :

 

بازگشت علی ( با نام مستعار شاهین ) و در کوهی دیگر

هیچی نمیتونم بگم به جز اینکه شدیدن خوشحالم از اینکه دوباره میتونم از علی چیز یاد بگیرم. من از طرف خودم و از طرف همه خواننده های عزیز این وبلاگ امیدواریم که علی بتونه مثل همیشه عالی بنویسه.

به قول خودم :

خوش باشین

محسن

 

/ 0 نظر / 9 بازدید