سس مايونز با گوجه سبز...!!!

سکانس اول:حیاط دانشگاه-دوربین روی خط الراس توچال حرکت می کنه

این هفته بریم دیگه؟

آره،بابا بریم...

من می گم شب رویی بریم قله

بریم...

...

این آخرین فرصتی بود که قبل از امتحانا برای کوه رفتن داشتیم،صحبتای اولشو اول هفته با مصطفی کردم و در طول هفته بچه ها هم در جریان قرار گرفتن و شدیدا از برنامه استقبال کردن،خودم هم که شدیدا حس می کردم به این برنامه احتیاج دارم و جو گیر شده بودم(کوله مو از یه شب پیشش چیندم!)

اول می خواستیم از سمت کلک چال و قله های لزون از سمت شرقی خطالراس بریم و از یه مسیر دیگه بیاییم پایین،در طول هفته هم مرتب وضعیت هوا با سایتایی که می شناختیم چک می کردیم،که همه حکایت از هوای خوب برای روزای پایانی هفته داشتن،تا روز پنجشنبه که هواشناسی وطنی خبر از طوفان و رعدوبرق برای پنجشنبه شب و روز جمعه داد.با اینکه بنابر تجربه تا حد زیادی به پیشبینی سایتها اطمینان داشتیم ولی با این حال کمی برنامه را تغییر دادیم و قرار بر این شد که قله را از مسیر شیرپلا-سنگ سیاه صعود کنیم که اگر یکوقت هوا تغییر کرد روی خطالراس غافلگیر نشیم و در عین حال بالاخره توی مسیر دو جا وجود داشت که اگه نیاز پیش می آمد می تونستیم پناه بگیریم.

سکانس دوم:قرار 10 شب میدون تجریش جای همیشگی...

مصطفی هنوز نیومده و در تماسی که باهاش گرفتم گفت که توی ترافیک گیر کرده(بیچاره تقصیری هم نداشت،به قول مهدی باید کل مسیرای دختربازی تهرانو رد بکنه تا به تجریش برسه!).تا 10:30 بالاخره همه جمع و جور شدیم،حدود 10:45 کنار مجسمه بودیم...

خیلی سریع شلوغیای پس قلعه رو پشت سر گذاشتیم و افتادیم توی مسیر،نسیم خنکی میومد،هوا نیمه ابری و ماه همه نصفه بود،هنوز خبری از طوفان نبود.نرم نرم راه می رفتیمو و مشغول صحبت و ...زیر پایگاه هلال احمر بودیم که دیدیم هوا کم کم بست و باران نمه ای شروع به باریدن کرد،پیش خودم گفتم که انگار داره شروع میشه...ولی نه،خیلی زود بند اومد.

سکانس سوم:ساعت1:00 بامداد شیرپلا...

نشستیم یه نفسی تازه کردیم،یه چیزی خوردیم و دوباره راه و راه و شاید آخرین باری بود که روی ساعتم نگاه کردم...

برای راه رفتن به اندازه کافی نور داشتیم و عملا چراغ پیشونیامون زیاد روشن نبود،به جز مصطفی که جلو راه می رفت و واسه راه پیدا کردن به نور احتیاج داشت.دیگه حالا هوا صافِ صاف شده بود و ستاره ها می رخشیدن و ماه هم که خیلی زیبا بود و نسیم خنکی میومد از اونایی که آدمو زنده می کنه و صورتو نوازش می ده.

سکانس چهارم:ساعت(؟) ضلع شمالی جانپناه امیری(سنگ سیاه)...

از شیر پلا تا اینجا رو یه تیکه اومدیم،یه کم خسته،یه کم تشنه،یه کم یخ کرده و البته خیلی گرسنه!

واسه اینکه مزاحم اونایی که توی جانپناه خوابیدن نشیم،همون بیرون یه جای پناه باد نشستیم،یه کم لباس پوشیدیم،آبمیوه و کیک و... یه آب هم گذاشتیم که جوش بیاد و یه چای هم بخوریم.وقتی نشستیم تازه فهمیدیم که هوا انگار سرده ولی جاتون خالی اینقدر اونجا خندیدیم که از زور خنده گرم شدیم؛جریان از این قرار بود که قرار گذاشتیم هر کی با یه لهجه ای حرف بزنه اونم در مورد مسایل فنی کامپیوتر و عکس العمل اونایی رو که اونجا هستن ببینیم،خلاصه من شدم کرمانی و مهدی شد آشتیانی محسن شد یزدی و مصطفی اصفهانی...اول که در مورد زدن یه game net صحبت کردیم و بعد رفتیم توی مکانیکی ماشین و ....

جالب ترین قسمتش که دیگه از خنده منفجر شدیم،اونجایی بود که مهدی با همون لهجه آشتیانی از یه آقایی یه سوال پرسید و اون بیچاره هم سعی کرد که همون ادای مهدی رو در بیاره و جواب بده،که مهدی خیلی جدی ازش پرسید "داری مسخره می کنی!!؟"

که یارو دید انگار بدجوری هوا پسه و هیچی نگفت و رفت...(خدا ما رو ببخشه!)

سکانس پنجم: مسیر سنگ سیاه تا قله...

بحث داغی رو شروع کرده بودیم،من یه طرف و مصطفی و مهدی هم یه طرف،محسن هم که انگار بیشتر ترجیح می داد که سکوت کنه و البته تقریبا با من هم عقیده بود،موضوع بحث هم در مورد "دین" بود و دیگه شرحش که حالا کی چی می گفت بمونه واسه یه دفعه دیگه،آخرشم به هیچ نتیجه خاصی نرسیدیم،فقط این فایده رو داشت که اینقدر سرمون گرم شد نفهمیدیم کی رسیدیم قله...

سکانس ششم:ساعت 6:30 بامداد قله توچال...

یه چنتا عکس با دماوند که قله اش حسابی توی مه بود انداختیمو رفتیم تو برای صبحانه و استراحت،هوا بسیار عالی بود(اونقدر خوب که یه سری بدون چادر بیرون خوابیده بودن،نمی دونم اون طوفان و رعدوبرقی که هوا شناسی خبرشو داده بود،چی شد؟) باد ملایمی می وزید و برای اولین بار بود که می دیدم روی قله باد برخلاف همیشه که از غرب به شرق میومد اینبار از جنوب به سمت شمال میومد،بچه ها یه کم خوابیدن،منم که از خودم مطمئنم که در جایی غیر از تخت خودم خوابم نمی بره،یه کم رفتم بیرون واسه خودم ول گشتم یه کم هم اومدم تو دراز کشیدم و بعدشم دوباره یه چای و یه کم حافظ خوندیمو و جمع و جور کردیمو ساعت 10 صبح بود که به سمت خطالراس شرقی راه افتادیم...

سکانسهای هفتم هشتم و....قله های لزون(شرقی و غربی) گردنه پیازجال-دره پیاز چال- گردنه لوپهنه-اردو گاه کلک چال-پارک جمشیدیه و.... خونه!!!

این قسمت خطالراس توچال و خیلی دوست دارم،مناظر زیادی رو در اختیار آدم می ذاره واسه نگاه کردن،بیشتر مسیر تنها بودم،جلوتر از همه و واسه خودم آواز می خوندم،حس خیلی خوبی داشتم،درست بالای گردنه پیاز چال که رسیدم وایستادم،محسن هم رسیدو با هم نشستیم روی زمین و همون جور روی کوله ها لم دادیم تا بچه ها برسن،یادمه که خیلی ساکت بود،اونقدر ساکت که به محسن گفتم...

بچه ها که رسیدن یه کم میوه خوردیم و یه ربعی خوابیدیم و باز دوباره...

شاید تو کل کوهپایه توچال دره ای به زیبایی دره پیازچال نباشه،الان هم که دیگه اوج زیباییشه،پر از گلها و علفهای معطر و رنگارنگ،یه مسیر رویایی برای کوهپیمایی...ناهارو توی دره خوردیم(دست مهدی درد نکنه!) و دوباره راه افتادیم...

از این به بعدشو دیگه تعریف نمی کنم چون که عیار کوهش دیگه کم میشه و فقط بگم که:

یه مقداری جلوی در کلک چال نشستیم که به قول مهدی یه کمی آدم ببینیم!!!

توی پارک که رسیدیم،یکی ازم پرسید "آقا بالا که بودی زلزله اومد؟" منم که فکر کردم از این یاروهایی هست که وقتی تیپ کوهنوردی می بینه حس متلک گفتنش و سرکار گذاشتنس گل می کنه،خیلی جدی توی چشماش نگاه کردم و گفتم:" آره"،و وقتی چشمای یارو رو دیدیم که از تعجب گرد شد با مهدی حسابی پشت سرش خندیدم...توی تاکسی که نشستیم،راننده تاکسی گفت که زلزله اومده و اینبار چشمای ما بود که ...

اینم پایان دفتری که حکایت آن همچنان باقیست(انشاالله بعد از امتحانا...)

این گلهای قشنگ هم طرف بچه های کلونی 80 تقدیم به ویزیترهای گل وبلاگمون

 

علی

/ 0 نظر / 7 بازدید